بخش دوم مصاحبهی ایران فردا با محمد حبیبی، سخنگوی شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران
سختترین دورهی سه دههی حیاتش، و همزمان در ریشهدارترین وضعیتش. سختترین، چون در دو سال گذشته با دو جنگ، یک سرکوب سراسری، دهها بازداشت، احکام زندان، اخراج و بازنشستگی اجباری، و امنیتیشدن هر گردهمایی روبهرو بوده است؛ دوازده معلم و فعال صنفی امروز در زنداناند و یکی از آنها زیر حکم اعدام. ریشهدارترین، چون همین فشار نشان داد جنبش معلمان به چند چهره و چند تجمع وابسته نیست. وقتی تجمع ممکن نیست، گردهمایی های برگزار می شود که همبستگی را حفظ کند.فعالیت هایی که از امکانات حداقلی موجود فضای مجازی استفاده می کند تا اگاهی رسانی کند.ما این مسیر را ازموده ایم و به تجربه به چنین رهیافتی رسیدیم.با وجود فشارها و شرایط جنگی ما در اردیبهشت ۱۴۰۴ فراخوان تجمع دادیم که قبل از برگزاری تجمع با بازداشت و سرکوب مواجه شد.برای همدردی با معلمان و دانش اموزان کشته شده در حوادث دی ماه نیز فراخوان تعطیلی کلاسهای درس را دادیم که
ان هم منجر به بازداشت برخی فعالان صنفی در استانها شد.اینها که می گویم مال همین کمتر از یکسال گذشته است .کسانی که به صورت دایم تکرار می کنند که کنشهای میدانی در سالهای اخیر تعطیل شده ،یا عامدانه نمی خواهند ببینند و یا از آگاهی کافی نسبت به فعالیت های مجموعه برخوردار نیستند.
ما فقط در همین سال ۱۴۰۵ بوده است که فراخوان تجمع نداشته ایم که به نظرم مجموعه تصمیم کاملا منطقی و درستی گرفت .وقتی شرایط سرکوب در حدی است که می شود آن را نزدیک به شرایط دهه شصت تحلیل کرد ،حفظ موجودیت مجموعه در اولویت است .در واقع تعطیلی موقت کنش های میدانی مسبوق به سابقه است .بعد از سرکوب های شدید سال ۸۸ برای مدت چند سال کنش های میدانی متوقف شد ،اما تشکل های صنفی معلمان به شکل های مختلف به حیات خود ادامه دادند. تصمیم های امروز ما برگرفته ازانباشت تجربه نزدیک به سی سال فعالیت مدنی و صنفی در قالب تشکلهای صنفی معلمان است.اگر پیشکسوتان ما در سالهای پس از ۸۸ به این توصیه های ماجراجویانه و برگرفته از رادیکالیسم خام تن می دادند،احتمالا امروز اثری از تشکلهای صنفی باقی نمانده بود.در حالیکه به خوبی می دانیم ،شدت سرکوب در شرایط کنونی که متاسفانه صبح مان راهر روز با خبر یک اعدام اغاز می کنیم،بسیار گسترده تر و شدید تر از سالهای پس از۸۸ است.
این را من «عقلانیت بقا» نامیدهام: حفظ بدنه و سازمان برای روزی که میدان دوباره باز میشود، بهجای خرجکردن آن در میدانی که امروز بسته است.
چرا جنبش معلمان، با وجود گستردگی، هنوز نتوانسته به یک نهاد اجتماعی قدرتمند تبدیل شود؟
اول باید در تعبیر «نهاد قدرتمند» دقت کنیم. جنبش معلمان هیچوقت و در هیچ کجا رهبر کل جامعه نبوده و نباید باشد؛ جنبشی صنفی است با بدنهای مشخص و مطالباتی معین، که در حوزهی خودش — آموزش عمومی، عدالت آموزشی، کرامت معلم — اعتبار اجتماعی ساخته است، و این اعتبار کم نیست: رتبهبندی، با همهی نقصهایش، بدون فشار این جنبش تصویب نمیشد. اما چرا به نهادی با قدرت پایدارتر تبدیل نشده؟ چون حاکمیت به آن اجازه نمیدهد. تشکل صنفی معلمان در ایران حق فعالیت قانونی ندارد؛ هر تشکلی که ساخته شده، با پرونده و بازداشت پاسخ گرفته است. نهاد با ساختمان و عضویت و مجمع و انتخابات ساخته میشود؛ وقتی همهی اینها جرم است، جنبش ناچار است در شکلهای غیررسمی به فعالیت خود ادامه دهد. ما نهاددر شکل رسمی آن نشدهایم، چون به ما اجازهی ندادهاند. و با این حال، سه دهه فعالیت کرده ایم و اثر گذار بوده ایم.این اثرگذاری فراز و فرود داشته است ،اما متوقف نشده است.
بزرگترین ضعف درونی جنبش معلمان چیست؟
شکاف نسلی، به معنای دقیق. بدنهی فعال جنبش امروز عمدتاً بازنشستگان و اخراجشدگاناند — کسانی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند — و معلم شاغل جوان، از بیم اخراج و پرونده، فاصله گرفته است. این نتیجهی مستقیم سرکوب است، نه انتخاب جنبش؛ اما به هر حال ضعف است، چون جنبشی که نسل بعدیاش را نسازد، در بهترین حالت آرشیو میشود. ضعف دوم، که با اولی مرتبط است، این است که سازوکارهای درونی ما — داوری، تصمیم، پاسخگویی — هنوز به اندازهی شبکهی بسیجمان رشد نکردهاند. در ساختاری که از ناچاری غیررسمی است، حل اختلاف درونی سخت است و اختلافها زود به فضای عمومی میریزند. این را باید با صداقت گفت، چون تنها راه درمانش همین است.
آیا جنبش معلمان صرفاً صنفی است یا بخشی از یک مطالبهی بزرگتر اجتماعی؟
صنفی است، و دقیقاً به همین دلیل اجتماعی است. مطالبهی معلم برای حقوق عادلانه، مطالبهای صنفی است؛ مطالبهی او برای آموزش رایگان و باکیفیت برای همهی کودکان، مطالبهای است که به کل جامعه تعلق دارد. جنبش معلمان از روز اول این دو را از هم جدا نکرده و نمیتواند جدا کند؛ معلمی که فقط حقوق خودش را بخواهد و به مدرسهی دانشآموزش کاری نداشته باشد، معلم نیست. اما مرز را هم باید نگه داشت: جنبش صنفی موتور یا رهبر خیزشهای عمومی نیست و وقتی چنین انتظاری از آن میرود، باری بر دوشش گذاشته میشود که نه توانش را دارد و نه وظیفهاش را. ما همراه خیزشهای عدالتخواهانهایم و هزینهاش را هم دادهایم؛ جانشین آنها نیستیم.
اختلافهای نسلی، سیاسی و فکری در میان معلمان چه تأثیری بر جنبش صنفی گذاشته است؟
تأثیر دوگانه. تنوع فکری، سرمایهی این جنبش است: شورای هماهنگی مجموعهای است از تشکلهایی با گرایشهای گوناگون که سه دهه است حول مطالبات مشترک کنار هم ماندهاند؛ این در جامعهی ما کمنظیر است. اما در دورهی فشار، اختلافها زودتر به شکاف تبدیل میشوند، چون فرصت گفتوگوی حضوری نیست و بحثها به فضای مجازی میرود که برای تعمیق اختلاف ساخته شده، نه برای حل آن. اختلاف بر سر شکل کنش — تجمع یا شکلهای کمهزینهتر — اختلاف مشروعی است و باید در درون جنبش بحث شود. آنچه مشروع نیست، تبدیل اختلاف به اتهام است؛ وقتی اختلاف صنفی به برچسب امنیتی بدل شود، دیگر کسی بحث نمیکند، همه دفاع میکنند. جنبش معلمان باید یاد بگیرد در دورهی سرکوب، اختلاف را درونی نگه دارد و مکانیزم های حل وفصل ان را طراحی کند.
آیندهی تشکلیابی معلمان را چگونه میبینید؟
دو لایهای. یک لایهی شبکهای، سریع، کمهزینه و مقاوم در برابر بازداشت، که کار خبررسانی و بسیج و حضور را میکند — این لایه را جنبش معلمان ساخته و در سالهای گذشته امتحانش را داده. و یک لایهی هستهای، کوچک و پایدار، با سازوکار تصمیم و داوری و حافظه، که کار نمایندگی و انضباط را میکند — این لایه هنوز نیمهکاره است و آیندهی تشکلیابی به ساختن آن بستگی دارد. آیندهی دورتر، روشن است: هیچ جامعهای نمیتواند یک میلیون معلم را برای همیشه از حق تشکل محروم کند. روزی که این حق به رسمیت شناخته شود، جنبش معلمان از پیشگامان جامعهی مدنی ایران خواهد بود چرا که سه دهه است برای آن تمرین می کند.
اصلاح
اگر هیچ اصلاح جدی در آموزشوپرورش صورت نگیرد، ده سال دیگر چه نسلی تحویل جامعهی ایران خواهیم داد؟
نسلی دوپاره. یک پاره، کوچک و برخوردار، که در مدارس پولی و با سرمایهی خانوادگی به دانشگاه و بازار کار جهانی میرسد و بخش بزرگیاش مهاجرت میکند. و پارهی بزرگتر، که از مدرسهای ناکارآمد بیرون میآید بیمهارت، بیاعتماد به هر نهادی، و با خشمی که جایی برای بیان ندارد. ده سال دیگر، فاصلهی این دو پاره آنقدر زیاد است که دیگر یک جامعه نیستند. نابرابری آموزشی امروز، شکاف اجتماعی فرداست؛ و شکاف اجتماعی فردا، بیثباتی پسفرداست. این پیشبینی نیست؛ همین حالا در حال رخدادن است.
اگر امروز فرصت اصلاح جدی فراهم شود، سه اولویت شما چیست؟
یک: معیشت و منزلت معلم — حقوق متناسب با هزینهی زندگی، امنیت شغلی، و پایان فضای امنیتی در مدرسه؛ چون هیچ اصلاحی بدون معلمِ ایستاده روی پای خودش اجرا نمیشود. دو: عدالت آموزشی — توقف خصوصیسازی، یکپارچهکردن مدرسه، و تمرکز منابع بر مناطق محروم؛ چون آموزشی که برابر نباشد، آموزش عمومی نیست. سه: آزادی در مدرسه — حذف گزینش عقیدتی، بازگرداندن محتوای درسی به مرجعیت علمی، و بهرسمیتشناختن حق پرسش دانشآموز و حق تشکل معلم؛ چون مدرسهای که آزاد نباشد، هر چه هم مجهز باشد، تربیت نمیکند، تولید میکند.
آیا آموزشوپرورش میتواند نقطهی آغاز اصلاحات اجتماعی در ایران باشد؟
میتواند و شاید تنها جایی است که میتواند. چون همهی خانوادهها از هر طبقه و عقیدهای در مدرسه ذینفعاند؛ چون اصلاح آموزش برخلاف اصلاح اقتصاد یا سیاست خارجی، به دشمن خارجی و توطئه نسبت دادنی نیست؛ و چون معلمان، یک میلیون نفر در هر شهر و روستا، شبکهایاند که هیچ اصلاح دیگری چنین شبکهای ندارد.این الگوی ثابت همه جوامعی است که پیشرفت پایدار را تجربه کرده اند.
اگر حاکمیت واقعاً به دنبال نقطهای برای شروع بود، مدرسه بود. اینکه سه دهه از آنجا شروع نکرده، خودش گویاست.انگیزه هیچ گونه اصلاحی در این ساختار وجود ندارد.
اگر قرار باشد آموزشوپرورش ایران را از صفر بازسازی کنید، سه اصل غیرقابل مذاکرهی شما چه خواهد بود؟
اصل اول: آموزش عمومی، رایگان و یکسان برای همهی کودکان این سرزمین، فارغ از محل تولد، زبان مادری، عقیدهی خانواده و توان مالی. هیچ کودکی نباید بهخاطر چیزی که در آن انتخابی نداشته، آموزش کمتری بگیرد. اصل دوم: مدرسه قلمرو علم و پرسش است، نه قلمرو ایدئولوژی؛ محتوای درسی را دانش تعیین میکند، معلم را صلاحیت حرفهای، و هیچ نهادی حق ندارد میان دانشآموز و پرسشش بایستد. اصل سوم: معلم شهروندی است با همهی حقوق شهروندی، از جمله حق تشکل، حق بیان و حق مشارکت در ادارهی حرفهاش؛ معلمی که این حقوق را ندارد، نمیتواند شهروند حقوقمند تربیت کند. بر سر همهچیز میتوان گفتوگو کرد؛ بر سر این سه، نه.
سؤال آخر
اگر بخواهید آیندهی ایران را نه از روی وضعیت اقتصاد و سیاست، بلکه فقط از روی وضعیت مدارس امروز پیشبینی کنید، چه تصویری میبینید؟
دو تصویر میبینم، و هنوز معلوم نیست کدام غالب میشود.
تصویر اول از ساختار میآید: مدرسهای فرسوده، معلمی فقیر و ساکتشده، کودکانی که از همان کلاس اول به برخوردار و محروم تقسیم شدهاند، و کتابی که با نسل خوانندهاش در دو زمان مختلف زندگی میکند. اگر فقط این را ببینم، آیندهای میبینم که در آن جامعه از درون خالی شده: نخبگانش رفتهاند، بدنهاش بیمهارت و بیاعتماد مانده، و هر بحرانی بهجای حلشدن، منفجر میشود.
تصویر دوم از آدمها میآید، و این تصویری است که من هر روز میبینم: معلمی که با حقوق زیر خط فقر، با پول خودش برای کلاسش کتاب میخرد؛ معلمی که با وجود پرونده و احضار، در کلاسش پرسش را مجاز میداند؛ دانشآموزانی که در دو سال گذشته بیش از هر نسلی هزینه دادهاند و هنوز میپرسند، هنوز میخوانند، هنوز نه میگویند؛ و خانوادههایی که در کنار آنها ایستادهاند. این تصویر میگوید جامعهای که چنین معلمها و چنین دانشآموزانی دارد، تمامشدنی نیست.
آیندهی ایران را، به نظر من، فاصلهی میان این دو تصویر تعیین میکند: اینکه ساختار چقدر زودتر از آدمها فرو میریزد، یا آدمها چقدر زودتر از ساختار، ساختار تازهای میسازند. از روی مدرسههای امروز، من هر دو را ممکن میبینم. و تمام کار جنبش معلمان، کوچک یا بزرگ، این بوده که کفهی دوم سنگینتر شود.
