✍️ فريبا انامى
نیم قرن از عمرم گذشته است. بیستونه سال از آن را در آموزش و پرورش، در کنار دانشآموزان و با عشق به معلمی سپری کردهام.
راه آسانی نیامدهام. از سالهای نوجوانی، با وجود مشکلات عدیده درس خواندم. از دوران راهنمایی تا دبیرستان، با وجود آسیب و مشکل در کمر، مسیر مدرسه و درس را با عشق پیمودم اما هرگز تسلیم نشدم.
سالهای آغازین استخدامم هم با رنج سرشار بود و به آسانى سپری نشد. پس از دو عمل جراحی سخت، مدتی با بالاتنه در گچ، باز هم به زندگی و مسئولیتهایم ادامه دادم. درد را تحمل کردم، اما از مسیر کار و آموزش عقب نکشیدم. تمام این سالها تلاش کردم معلمی باشم که وظیفهاش را با وجدان، عشق و مسئولیت انجام میدهد.
امروز اما پس از بیستونه سال خدمت، گاهی در برابر پرسشهایی قرار میگیرم که تمام وجودم را به درد میآورد.
هرچه زندگیام را زیرورو کردند، حاصلش چند عکس از من بدون پوشش روسری و چند استوری با مضمون اجتماعی بود؛ و سپس این پرسش تلخ را مقابلم گذاشتند که: «تو یعنی معلمی؟»
و من ماندهام حیران با یک سؤال بزرگتر:
پس معلمی یعنی چه؟ این همه سال با وجود همه ناملایمات، بهترین خاطرات خود را در کلاس ها ساختن و جستجو کردن،با وجود دردهای جسمی کمرشکن،کلاس درس را تعطیل نکردن،به عشق دانش آموزان بی بضاعت سر از پا نشناختن و در برابر قانون تعطیل شده آموزش رایگان در کنار همکارانی دردمند،مدام ذهن و درون خود را معطوف حمایت بی دریغ آنها داشتن، اگر معنای معلمی نیست،پس معلمی چیست و معلم کیست؟ همراهی با بخشنامه های بی در و پیکر آموزش و پرورشی که هیچ کدامش نه برای منافع معلمان صادر می شود و نه برای ارتقای آموزش و پرورش و منفعت دانش آموزان، تنها معنی معلمی است؟
آیا معلمی فقط در ظاهر انسان خلاصه میشود؟ تازه با کدام معیار این ظاهر، ارزیابی می شود؟ این قیف تنگ ظاهرگرایی در ترازوی چه کسانی باید خوب و بد و قبول و رد معلمان را معین کند که خود از مردودیان بزرگ تصمیم های نادرست آموزش و پرورش نباشند؟ آیا سالها ایستادن پای کلاس، تربیت نسلها، تحمل درد و بیماری، گذر از سختیها و وفادار ماندن به آموزش و انسانیت، هیچ ارزشی نداشت که بعد از بیست و نه سال کسانی به خود اجازه دادند مرا از کلاس و درس محروم کنند؟ آیا بیستونه سال خدمت، با چند عکس و چند نوشته باید قضاوت شود؟
من از خودم نمیپرسم که آیا بینقص بودهام یا نه؛ هیچ انسانی بینقص نیست. اما حق دارم بپرسم: ایا در این سرزمین ، سابقه و آبروی یک فرد در تصمیم گیریها هیچ ارزشی ندارد؟ اگر قرار است قضاوت شوم، بگذارید تمام زندگی ام روی میز باشد نه چهار عکس و چهار استوری! آیا همه زندگی، تلاش، رنج و سابقه یک انسان را میتوان نادیده گرفت و او را تنها با چند تصویر و چند جمله تعریف کرد؟
نیم قرن عمر، بیستونه سال کار و یک سؤال تلخ…
من هنوز همان معلمم؛ معلمی که درد کشید اما ایستاد، سختی دید اما ادامه داد، و باور دارد که ارزش انسان را باید در تمام مسیر زندگیاش دید، نه در چند تصویر و چند قضاوت.
و شاید تلخترین پرسش این باشد:
اگر پس از یک عمر تلاش، هنوز ابت کنم که “معلم” هستم، پس این همه سال، زندگی و خدمت، دقیقاً چه معنایی داشته است؟ قضاوت را به وجدانهای بیدار و اجرای عدالت را به قانون تعطیل شده می سپارم. من فقط می خواهم صدای این همه سال تلاش ،شنیده شود.
