برای عبدالرضا امانی‌فر دبیرکل کانون صنفی فرهنگیان استان بوشهر و بازرس شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان ایران

      دیدگاه‌ها برای برای عبدالرضا امانی‌فر دبیرکل کانون صنفی فرهنگیان استان بوشهر و بازرس شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان ایران بسته هستند

✍️محسن عمرانی

رضای عزیز، رفیق و همکار سرافرازم

این روزها که جنگ و محاصره اقتصادی، تورم و فشارهای امنیتی نفس زندگی را در جامعه به شماره انداخته‌اند و هراس را می‌توان آشکارا در چهره مردم دید، گاهی اتفاق‌های کوچکی رخ می‌دهد که دوباره آدم را به ادامه راه امیدوار می‌کند.

در مراسم ختم و فاتحه، اگر کسی به سلامم پاسخ می‌دهد پیش از آنکه از متوفی بگوید، می‌پرسد: از جناب امانی فرچه خبر؟ آزاد شد؟ پرونده‌اش به کجا رسید؟

در بیمارستان و مطب دکتر بیماری که از درد کلیه به خود می‌پیچد، آرام و زیرلب می‌پرسد: آن معلم زندانی که بیماری کلیه داشت آزاد شد؟

در صف بنزین در میان هیاهوی سهمیه و کارت جایگاه و نوبت ، چند راننده با صدایی بلندتر از همیشه می‌گویند ، بلدند فقط معلم‌ها را بگیرند و زندان کنند کاش فکری هم برای بدبختی مردم می‌کردند.

و روزی که برای ثبت‌نام دانش‌آموزی به اداره رفته بودم‌هنوز پایم به داخل نرسیده بود که نگهبان جلوی درب پرسید جناب امانی‌فر آزاد شد؟

هر بار که از چنین اتفاقی بیرون می‌آیم‌با غروری عجیب قدم برمی‌دارم ، انگار زمین زیر پایم نرم‌تر شده است.
دوباره به فردا فکر می‌کنم و با خودم می‌گویم: آری ! مبارزات مدنی اگرچه آرام و گاه دور از چشم ما پیش می‌روند اما آن‌چنان محکم در جان جامعه ریشه می‌دوانند که نه هراس موشک و نه فشار اقتصادی و نه قحطی و گرانی کالاها نمی‌تواند آنها را از فکر و جان مردم بیرون کند.

رضا جان
شاید دیوارهای زندان بتوانند تو را از کلاس از دانش‌آموزانت‌از همکارانت از دخترانت و از خیابان‌های این شهر دور کنند ، اما هرگز نتوانسته‌اند نامت را از زبان مردم بگیرند.
مردمی که تو را ندیده اند فقط به عنوان یک زندانی ، تو را به عنوان معلمی می‌شناسند که دغدغه کودکان، زنان و حقوق صنفی همکارانش را داشته است.

همین پرسش‌های ساده مردم ، همین نگرانی‌های بی‌نام و نشان، همین که بیماری در میان درد خودش سراغ تو را می‌گیرد و راننده‌ای در صف بنزین از زندانی شدن معلم‌ها گلایه می‌کند، نشان می‌دهد که آنچه برایش ایستاده‌ای دیگر فقط مسئله تو و چند همکار نیست بلکه بخشی از وجدان جامعه شده است.

من تو را آزاد می‌خواهم .
آزاد تا دوباره به کلاس برگردی، کنار کودکان این سرزمین بایستی و برای فردایی انسانی‌تر قدم برداری.
اما اگر این آزادی دیرتر از آنچه می‌خواهیم فرا برسد باز هم تو بازنده این کارزار نابرابر نیستی.

تو پیش از آنکه پشت این دیوارها قرار بگیری در دل مردم این شهر چون شرجی و‌گرما جا گرفته‌ای.
تو سروی راست‌قامتی هستی که دیوار زندان نتوانسته شاخه‌هایت را کوتاه کند . شاخه‌هایت از فراز دیوار بیرون آمده و برای رهگذران دست تکان می‌دهد ، برای کودکان سایه می‌شود و به آنان می‌گوید هنوز می‌توان به فردا امید داشت.

رفیق عزیزم
ما چشم‌انتظار روزی هستیم که دوباره در کنار هم بایستیم نه فقط برای آزادی تو، که برای آزادی اندیشه و برای حرمت معلم، برای حقوق کودکان و زنان و برای جامعه‌ای که در آن هیچ‌کس به خاطر خواستن زندگی بهتر پشت میله‌های زندان نرود.
تا آن روز بدان که بیرون از زندان، نام تو زنده است‌ در پرسش های مردم، در نگرانی همکارانت، در نگاه کودکان و در امید کسانی که هنوز باور دارند می‌توان این راه را ادامه داد.

سربلند بمان ای فرزند سرزمین دلیران تنگستان
از دو سوی دیوار با هم می خوانبم:

جهاز جهاز جرمنن
سرتاسرش همه خنن
هلل یوس هل یوسا

بیس جهازن صد بغل
علم زده بالای دکل
هلل یوس هل یوسا

جهاز اومد برد جتی
ماییم سیاه و پاپتی
هلل یوس هل یوسا

ما میکشیم او از چهاب
نمیکنیم کار غراب
هلل یوس هل یوسا

بس که کردیم اسکراب
جرمنی خونت خراب
هلل یوس هل یوسا

 جرمنی = ژرمنی _ آلمانی
جهاز = کشتی
غراب = کشتی

دیوارها ماندنی نیستند
اما بذرهایی که در دل جامعه کاشته اید ، جوانه زنده اند….

کانال رسمی کانون صنفی فرهنگیان استان بوشهر