✍ مژگان باقری؛ معلم و دانش آموخته جامعه شناسی
در فاجعهی دیماه ۱۴۰۴ هزاران خانواده در عرض چند ساعت از یک خانواده خوشبخت معمولی تبدیل به یک خانواده مستاصل و پریشان شدند و همین اتفاق کافی بود که بسیاری از آنان به مرز فروپاشی روانی برسند. چرا که هیچ کدام از بازماندگان حتی در ترسناکترین کابوسهای خود چنین حادثه شومی را پیش بینی نمی کردند. کسانی که برای اعتراض از خانه بیرون رفتند نه رزمنده بودند نه چریک آموزش دیده. همه آنها رفته بودند که برگردند، اما نه تنها برنگشتند بلکه خانواده هایشان که هرگز برای روبرو شدن با چنین سرنوشتی آماده نبودند برای پیدا کردن و تحویل گرفتن پیکر آنان و مراسم خاکسپاری و ختم وارد یک جدال نابرابر با حکومت شدند. تصاویری که همه ما دیدیم کابوسی هولناک بود که هرگز در خواب هم نمی بینیم.
تجربه دو جنگ ۱۲ و ۴۰ روزه طی یک سال و فشارهای کمرشکن اقتصادی از یک سو و فاجعه هولناک #دیماه از دیگر سو بسیاری از ایرانیان را به لبه پرتگاه فروپاشی روانی کشانده است. برای میلیونها نفر مثل من که نه در اعتراضات شرکت کردیم نه آسیب جسمی دیدیم و نه عزیزانمان را از دست دادیم تحمل این شرائط روز به روز سختتر می شود، دیگر چه می توان گفت درباره هم وطنانی که در اعتراضات آسیب دیدند یا عزیزانشان را از دست دادند؟ چه می توان گفت درباره زندانیان و خانواده های آنان؟ ما که با دیدن هر عکس و فیلمی از جانباختگان از زنده بودن خود شرمنده می شویم چگونه می توانیم به بازماندگانی کمک کنیم که بر لبه پرتگاه سقوط قرار گرفته اند؟ به این دلیل که از ادامه زندگی بدون عزیزانشان ناتوانند، به این دلیل که دیگر برای گذران این روز و شبی که نامش زندگی است معنایی نمی یابند….
پایان خودخواسته زندگی از طرف پدر و نامزد دو نفر از جانباختگان دیماه، یکی در مرودشت فارس و دیگری در تهران، زنگ خطر بزرگی را برای جامعه خسته و رنجور ایران به صدا درآورده است. آن روز که این بازماندگان در بین هزاران کیسه مشکی به دنبال پیکر عزیزشان می گشتند باید می دانستیم که این، ابتدای ویرانی است. حال، پس از گذشت چندین ماه و فروکش کردن آن تنشها و استرسها تازه به یک سوال ویرانگر رسیده اند: چرا؟! چه کسی می تواند پاسخی قانع کننده به بازماندگان بدهد؟ چه کسی می تواند مرهمی بر این دلهای داغدار بگذارد؟
اینجا همان مرحلهی فروپاشی روانی است. همان جایی که باید به کمک این عزیزان شتافت. همان جایی که باید دستشان را گرفت و به آرامی از این پرتگاه عبور داد. اما چگونه؟
اینجاست که باید جامعه شناسان و مددکاران اجتماعی به میدان بیایند. اینجاست که اساتید دانشگاه باید ازکنج عزلت بیرون بیایند و به حکومت هشدار بدهند.
هشدار درباره یک جامعه سرخورده، افسرده و درآستانهی سقوط.
خودکشی دو نفر از بازماندگان فاجعه دیماه یک مسئله فردی نیست. ما به روانپزشک و قرصهای آرامبخش نیاز نداریم بلکه به یک راه حل جمعی و یک خانه تکانی اجتماعی نیازمندیم. این خودکش ها به ما می گوید که جامعه ایران از آستانه تحمل درد عبور کرده است و اگر آنها که با حکومت در ارتباطند آژیر قرمز را به صدا درنیاورند به زودی شاهد اتفاقات تلختری نیز خواهیم بود و مسئولیت این اتفاقات مستقیما به عهده حکومتی است که هیچگاه صدای مردم را نشنیده است و صد البته نخبگانی که هرگز تلاش نکردند با استفاده از علم و تجربه خود راهی برای رساندن جامعه ایران به ساحل آرامش پیدا کنند. نخبگانی که نه تنها هیچگاه راه حلی برای انبوه مشکلات جامعه دردمند ایران نداشتند بلکه خود بخشی از مشکل بودند.
توران میرهادی پس از مرگ همسر و فرزندش به این نتیجه رسید که باید غمهای بزرگ را به کارهای بزرگ تبدیل کند و البته که کرد. دکتر فرانکل پس از فاجعه آشویتس به دنبال معنایی برای زندگی می گشت و البته که یافت. اما جامعه ایران چگونه می تواند تجربیات ارزشمند این انسانهای بزرگ را برای بازسازی تنِ رنجورِ خود به کار گیرد؟ چگونه می تواند خود را از این درماندگی نجات دهد؟ و بالاخره چگونه می تواند دست بازماندگان فاجعه دیماه را بگیرد و به عبور امن آنها از این مرحله سخت کمک کند؟ پاسخ به این پرسشها میزان مسئولیت پذیری اجتماعی ما را مشخص می کند.
