چوب حراج (1) خاطره / مجتبی قریشیان / مدیر عامل شرکت تعاونی مصرف فرهنگیان تهران

در کلاس سرگرم تدریس بودم. شخصی با موبایل من تماس گرفت و گفت: مدیران شرکت تعاونی مصرف فرهنگیان دفتر مرکزی شرکت را به قیمت دومیلیارد و دویست هزار تومان به شخصی به نام علی”ب” فروخته اند، اگر معامله را باطل کنید، کار بزرگی کرده اید.
شماره تلفن آقای علی ” ب ” که خریدار ساختمان بود را از او گرفتم. بی درنگ با علی “ّب” تماس گرفتم ، خود را عظیمی معرفی کردم ، از وی درخواست دیدار حضوری داشتم. ایشان نیز فرصت خواست تا مشورت کند، علی “ب” پس از یک ساعت با من تماس گرفت ، قرار شد در دفتر کارش او را ببینم.
همان لحظه ، کلاس درس را به یکی از همکاران سپردم، به سرعت به دفتر کار وی رفتم. انسان منصف و خوش برخوردی به نظر می رسید.
بی معطلی با او وارد گفتگو شدم ، هنوزچند دقیقه ای از شروع صحبت مان نگذشته بود که ناگهان شخصی قوی هیکل و چهار شانه وارد دفتر شد. در نخستین برخورد، مرا به اسم واقعی خطاب کرد و گفت: علیزاده قائم مقام مدیرعامل شرکت تعاونی هستم. در ضمن آقای انصاری مرا فرستاده تا تکلیف تو را همینجا یکسره کنم.
پرسیدم به چه جرمی؟
گفت بزودی خواهی فهمید. سپس خطاب به میزبان گفت: لطفاَ تلفن دفتر را بده به پلیس زنگ بزنم ،تا بیایند به جرم اخلال در نظم و دخالت در امور شرکت دستگیرش کنند.
پیش از آنکه منتظر علی بماند ، خودش به سمت گوشی رفت تا با پلیس تماس بگیرد.
آقای ” ب ” دستش را روی تلفن گذاشت و با صدای بلند گفت : شما هر که هستید باشید ایشان مهمان من است. اجازه نخواهم داد، کم ترین بی حرمتی به ایشان بشود.
لبهایم خشک شده بود، آب دهانم را قورت دادم، با خونسردی به آن شخص گفتم :
آقا مرا از چه می ترسانی؟ خودم گرگ باران دیده ام . این شما و اربابانت هستید ، که باید به جرم فروش مال غیرمحاکمه شوید، نه بنده که از حق خود و همکارانم دفاع می کنم.
میزبان در این گیرودار هاج واج مانده بود ، رو به من کرد و گفت: نفهمیدم بالاخره تو عظیمی هستی یا قریشیان؟
آقای علیزاده حرفش را قطع کرد و گفت؛ این آقا شیاد و کاسبکار است. آمده از شما باج بگیرد و …. و باز جناب بهرنگ فر حرفش را برید خطاب به مهمان ناخوانده فرمود؛ هر که باشد ایشان تا اینجا مهمان بنده باشد ، قدمش روی چشم من است، بهتر ا است اینجا را ترک کنید و بیرون از ساختمان متتظر ش باشید.
پس ازکلی مشاجره لفظی ، مرد هیکلی در نهایت با بیان یک سری جملات تهدید آمیز و فحاشی دفتر را ترک کرد.
دوباره فرصت را غنیمت دانسته و صحبتم را پی گرفتم. برای برطرف شدن هرگونه برداشت نادرست از ذهن میزبان ، نسبت به سوتی که داده بودم ، با اعتماد به نفس و به گونه ای مدبرانه تغییر نامم را در ذهنش توجیه کردم.
چند دقیقه ای نگذشته بود که دوباره در اتاق زده شد. با خود گفتم خدایا ! نکند مامور آورده تا مرا بازداشت کند؟! در این فکر بودم که در باز شد، ولی این بار چهره همکار دیرینه ام جناب آقای سبزعلیان نمایان شد. بی درنگ جلو آمد و مرا بغل کرد. پس از کلی خوش و بش گفت: آقای قریشیان باور کن، بین راه با خود گفتم نکند، این ملعون همان قریشیانی باشد که می شناسمش؟
بعد ادامه داد ، من مسئول حقوقی شرکت هستم و آقای انصاری مرا فرستاده و گفت؛ شخصی به نام قریشیان دُم در آورده و زود برو همانجا دُمَش را قیچی کن. من نیز به شوخی پشتم را چرخاندم گفتم :
این دم من و این هم قیچی شما
بهر حال ابتدا کلی با هم گفتیم و خندیدیم سپس حرفهای جدی را شروع کردیم و خیلی با هم حرف زدیم. نهایتاَ نفهمیدم از سخنانم قانع شد یا نه ، به هر صورت ایشان هم رفت.
به میزبان محترم گفتم: علی جان ! دعا کن سومیش به خیر بگذره.
میزبان در پاسخ من گفت: عزیزم هنوز من نفهمیدم قریشیان خطابت کنم یا عظیمی، ولی هرکه هستی دیگر برایم مهم نیست. فقط تا دردسر منو بیشترنکردی بهتراست، فعلاَ بی خیال شوی و از اینجا بروی.
من هم پذیرفتم و از دفتر وی بیرون رفتم. بین راه با خود اندیشیدم ! چگونه و از کجا اطلاعات مرا کشف و به این سرعت سراغم آمدند؟ اگر به فرض محال پای خریدارساختمان یعنی آقای علی “ب” در میان باشد ، ایشان که مرا نمی شناخت. تازه بنده خود را عظیمی معرفی کردم تا مبادا در این فاصله با دفتر شرکت تماس بگیرد، و آنها را در جریان دیدار بگذارد.
برای حل این معما ، تمام فرضیات احتمالی را در ذهنم گذراندم. اما نتوانستم به نتیجه ای برسم. نهایت امر، با خودم گفتم؛ ماحصل دردسر امروز ، به این می ارزید که تازه فهمیدم من کم الکی نبوده ام ، به خاطر اینکه تازه مهم شدم ، حسابی احساس غرور کردم.

گرچه ساختمان مرکزی شرکت تعاونی فرهنگیان استان تهران فروخته شده بود، اما این درگیری و ماجرا جویی و دیدارهای آنروز، تهدیدها و فحش ها بدون دستاورد هم نبود، در این ماجرا اطلاعات سودمندی بدست آوردم، که بعدها همان آگاهی ها، انگیزه و زمینه ساز طرح شکایت هایی شد و باعث شد،طی چند سال پیگیری مداوم و طاقت فرسا ، حکم فروش غیر قانونی ساختمان، غیر قانونی بودن قراداد مشارکت با شرکت فراز را که متعلق به آقای “الف ” بود را اثبات و حکم را از مراجع قضایی در یافت کنم.
در بخشهای آینده خواهیدخواند ، که چگونه توانستم، از انجام معامله ای جلو گیری کنم ،که میلیاردها تومان زیان به شرکت تعاونی مصرف فرهنگیان وارد می ساخت.
این قصه دنباله دارد.

2 thoughts on “چوب حراج (1) خاطره / مجتبی قریشیان / مدیر عامل شرکت تعاونی مصرف فرهنگیان تهران

    1. admin Post author

      درود
      زنده و پاینده باشید.
      بیان دیدگاه شما می تواند کمک بزرگی به ما برای بهبود سایت شود.
      چشم به راه رویداهای خبری ، مقالات ، گزارشها و… از طرف شما هستیم

      Reply

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.