شعر / امیر اسدیان / دبیر آموزش و پرورش همدان

  • سرها همه سرشلوغ ! این خیلی بد
  • اصلاح کنید ! می شمارم تا صد
  • تا خواست که بشمرد ، به فرمانش تیغ
  • آمد سر هر درخت را از ته زد.

از اوّل صبح ، فکر سر ، در سر داشت

البته سری ، که چکّه ای دیگر داشت

بین سر و ماشه ، انتخابی سخت است

دست از سَر ِ ماشه ی تُفنگش، برداشت.

امیر اسدیان / دبیر آموزش و پرورش همدان

یک قطره ی اشک از سَر ِ زاری نیست

چشمی همه خون فشان ِ رگباری نیست

از بس که عزا بر سَر ِ ما می ریزند

کو فرصت زاری ؟ که عزاداری نیست.

این سنگدلی ست ، سنگ می فهمد ، بس

کُشتار چنین ! تُفنگ می فهمد ، بس

خونریزی این جراحت عمدی را

در پوست ، فقط پلنگ می فهمد ، بس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.