برای عبدالرضا امانی‌فر که قلبش جز به عشق خندیدن کودکان نمی تپد

      دیدگاه‌ها برای برای عبدالرضا امانی‌فر که قلبش جز به عشق خندیدن کودکان نمی تپد بسته هستند

نلفن زنگ خورد
با بی رغبتی گوشی جواب دادم
رضا بود ،
گفت کجایی محسن؟
بوشهرم چطور مگه!؟
هیچی دخترم آوردم کلاس موسیقی ، گفتم ببینمت
با بد اخلاقی گفتم حوصله هیچکی ندارم!
گفت اما من لب جو نشستم دارم گریه میکنم و به تو احتیاج دارم
گفتم باشه الان میام
ده دقیقه ای خودم رساندم خیابان باهنر
کناری درختی مچاله نشسته بود
بدون جواب سلام شروع کرد
محسن دارم منفجر میشم
میدونم تو هم ناراحتی اما تو دختر نداری ، بچه نداری
نمی تونی تمام احساس مادر و پدرای میناب درک کنی
بعد چند لحظه‌ گریه‌ی تلخ
سرش بلند کرد و می گفت
خجالت می کشم
به دخترم هم گفتم خجالت می کشم از خودم
من دست دخترم دستم دارم ، می چرخم و ان دیگری داره دنبال تکه های بدن دخترش می گرده

رهگذران متوجه گریه های رضا شده بودند
منم فقط بهش گوش میدادم
یباره اخ بلندی گفت
و ادامه داد
محسن میدونی
یکیش اصلا هیچش پیدا نشده (ماکان منظورش بود)
و بازم گریه و چوبی که دستش بود پای درخت روی خاک می کشید
انگار داخل خاک دنبال چیزی می گشت
محسن میدونی!
کودک فرقی نداره کجا اسیب ببینه
داخل خیابان یا داخل جنگ
هر دوتاش جنایت
اما نگرانی من این هست که این جنگ زندگی تمام کودکان ساکن این سرزمین نابود کنه

دخترش که از درب آموزشگاه امد بیرون ، رضا صورتش و پاک کرد و رفت
چند روز بعدش خبر امد که رضا زندان هست

✍️محسن عمرانی