✍حمیدقندی
به دادسرای انقلاب کرج که رسیدم، اولین تصویری که در چشمانم قفل شد، تصویر دختربچه ای حدودا یکساله بود که پاها را به دور کمر و دست هایش را به گردن مردی جوان و لاغر اندام گره زده و سر بر شانه ی آن مرد و در آن شلوغی در جستجوی آرامش بود!
پس از احوالپرسی با همکاران، متوجه شدم که آن دو پدر و دخترند و پسر و نوه ی مسعود فرهیخته!!
یاد مسعود و گَرد گذشته در ذهنم به گردش درآمد، هر دوستی ای خصلت خاص خودش دارد و خصوصیت دوستی با مسعود آرامش اوست.
با تمام اختلاف نظرهایی که بعضا با او داشته ام، در کنارش حس آشتی عمیق و سبکی روح را تجربه می کردم و این ژن وراثتی دَربَرکشیدن را که به نوه اش هم منتقل شده بود را در ذهنم مرور می کردم و تصویر دست های بازِ در آغوش کشیدن هایش در پس هر دیدارمان با هر گذشته ای، روشنی بخش پرده ی ذهنم شد.
مسعود بسیار متواضع و برخوردار از سعه ی صدر و شجاعتی است که اطرافیانش را در بزنگاه ها تحت تأثیری عمیق قرار می دهد. درست مثل داستان فرماندهی که در عده و ادوات در شرایط ضعف است، اما در شب رزم خیمه به خیمه راه می افتد و با تک تک سربازان حرف زده و دلداری می دهد و حضور این فرمانده در شب تاریک قبل از جنگ موج را به حرکت در آورده و تک تک سربازان شمه ای از حضورش را احساس می کنند و راقم پیروزی در پس آن شب می شوند، مسعود نیز در جمع دوستان چنین است، حضوری مواج، که با تمام وجود حس می شود.
مسعود در زندان هم با حضوری نافذ، بر همان عهد و پیمان است و دور کردن از سایر زندانیان و به انفرادی فرستادن گاه و بیگاه او مبارزه با سلوک نهادینه شده ی همگرایی با اوست.
چو شب تیره باشد، امید سحر
نباید بریدن ز گردونِ بر
با تمام وجود منتظر آزادی و در آغوش کشیدنش هستم.
