دوزخ شرری ز رنج
بیهوده ی ماست
چشم که می گشایی برق نیست.
ناترازی و بلاهت، دست به هم
داده اند و آب هم به همین بهانه
رفته است ۰
نمی شود به دنبالشان رفت ۰
گرفتگیِ عضلات و نفسی که یاری
نمی کند ، نمی توانند بر این همه
پله فایق آیند ۰
باید در این قفس ِ ناگزیر بمانی .
گرما چه می داند چگونه طاقت ِ
آدم طاق میشود وقتی که شرجی
از ترس بمباران از درز در و پنجره
خود را به درون خانه می کشاند،
به تنت می چسبد تا نفست را در
سینه حبس کند و وقتی می بینی
که جیوه در گذر از جدار دماسنج
چگونه پرپر می زند ۰
آهای امید رهایی ! راه ِ جنوب ِ
سوخته از فراموشی می گذرد ۰
در کجا مانده ای ؟ بشتاب، که
نومیدی راه بر این شوره زار
بسته است ۰
✍محمد یزدیها/معلم بازنشسته
