دو روز بود اینترنت نداشتیم. اینترانت بود. آگاهانه نمی گویم اینترنت ملی چون هرچه واژه ملی را یدک بکشد باید مال ملت باشد و از دل ملت برآید. فکر نکنم فیلترینگ و قطعی نت خواسته ملت باشد.
حالا نیم ساعتی است نت داریم. مینویسم چون ممکن است فردا دوباره همان وضع باشد.
من یک معلم معمولی با یک زندگی معمولی همین ده روز پیش فهمیده بودم اوضاع دارد غیرقابل تحمل میشود و جامعه در حال انفجار است. به چشم خودم از لابلای همین در و دیوارها رنج و کمرشکستگی و به آخر خط رسیدن را دیده بودم.
نمیدانم چطور آنها که آن بالاها هستند نمیدیدند.
بیشتر ما نه دنبال رفتن به فضاییم و نه رتبه اول جهان در نانوفناوری و سلولهای بنیادی و نه تولید برق یا سلاح از اتم و …
اغلب ما میخواهیم شغلی آبرومند داشته باشیم که به راحتی خرج و دخلمان جور شود، سالی یکی دوبار مسافرتی برویم در شان یک انسان که در کلاسهای مدرسه نخوابیم و بتوانیم ماهی یکی دوبار با خانواده رستوران و سینما و تئاتر برویم. اگر عزیزمان بیمار شد بدانیم بیمهای قدرتمند حمایتمان میکند و رنجمان فقط بیماری است نه پول. لباس و دین و آیینمان را خودمان انتخاب کنیم و مثل همه دنیا حکومت سرش به اداره مملکت گرم باشد و مسائل خصوصیمان را به خودمان واگذار کند. بدانیم اگر کودکی در خانه جایش امن نبود حاکمیتی هست که پناهش دهد و مدرسه رفتن برای هیچ کودکی آرزو و رویا نباشد. همین!
ما نه دنبال دیندار کردن مردم جهانیم و نه میخواهیم آنها را از استعمار نجات دهیم و نه آنها که پر شالشان خنجر میگذارند برایمان اهمیتی دارند و نه آنها که نیم میلیون مردم سرزمینشان را کشتند پشیزی برایمان ارزش داشتند.
خسته شدیم. واقعاً خستهام. آنقدر خسته که میگویم کاش بمیرم و این رنج تمام شود. چهل و چهار سال سن دارم ولی دو سال پیاپی عادی را در خاطر ندارم. در جنگ به دنیا آمدم و با تشییع جنازه اقوام شهید بزرگ شدم. اولین خاطره جمعی خوبم آزادی داییام بعد از هشت سال اسارت بود. جوان ۲۴ سالهای که ۴۰ ساله به نظر میرسید، صورتی سیاه و لاغر با موهایی سراسر سپید با بدنی پر از زخم و آثار شکنجه و ناخنهای شکسته.
بعدش یادم هست که همه از حرف زدن درباره آنکه که رئیسجمهور بود می ترسیدند. بعدتر یکی آمد فکر کردیم روزگار خوشمان است. هرروز یک بحران، هر روز جنگ صداسیما با رای مردم و تخریب. همیشه تنش بود و بعدتر قتلهای زنجیرهای. چقدر ترسناک بود برای من نوجوان. و بعد هم آن چهار سال کذایی که طرف در چنان سراشیبی این مملکت را انداخت که صد عاقل نمی توانست نجاتش دهد.
و آن انتخابات عجیب و بعدش را دیگر هرقدر کم سن و سال باشید یادتان هست. چیز قابل عرضی ندارم. هی بدبختتر شدن و هی اعتراض کردن و هی کشته دادن و دست آخر افسردهحال در خانه نشستن.
بس است حضرات! به نظر خودتان بس نیست؟
دستاورد این سیاستها چه بوده؟ خودتان از هزینههای میلیارد دلاری این رویکردها آمار میدهید.
عزتمان در جهان و منطقه بالا رفته؟ نفوذمان بالا رفته؟ کشور و مردمی را نجات دادهایم؟ رفاه مردم خودمان بهتر شده؟ دین و اخلاق در این سرزمین قوت گرفته؟ آرامش و امنیت بیشتر شده؟ همدلی افزایش یافته؟ پایگاه اجتماعی شما قوی شده؟ دستاورد اینها واقعاً چی بوده؟
آزادی و دموکراسی و تن دادن به خواست مردم چه بدی داشته و دارد که اینقدر در برابرش مقاومت میکنید؟
گردش قدرت برای کدام کشور بد بوده؟ ارتباط با جهان برای کدام مردم آسیبزا بوده؟ آسیبی بیش از اینکه ما دیدهایم؟
محض رضای خدا سندی بیاورید و بگویید این دستاوردمان است، ببین چه کردهایم، ببین چه خوب شده؟
آب نداریم، برق نداریم، گاز نداریم، هوا نداریم، امنیت نداریم، آرامش نداریم، اخلاق نداریم، دین نداریم. چه برایمان مانده؟
کاش قبل از اینکه این سرزمین عرصه تاخت و تاز و جنگ شود عقلانیتی بیاید و تغییر ایجاد کند.
سیاسیون هم که خفقان گرفتهاند. از دیوار حرف شنیدیم اینها نفس نزدند. شما چه سیاسیونی هستید که قد این مردم عادی جربزه ندارید!
