✍🏼 یلدا سردشتی؛ معلم
برای کودکانی
که پیش از زیستن، فرسوده شدند.
کودکی نکردند
و به اجبارِ زمانه، بالغ شدند.
نه در پناه خانه،
که در خیابان؛
آنجا که عافیتنشینان
درِ امنیت را از پشت قفل کردند
و آنان،
با دستهای خالی و دلهایی لبریز،
به مصاف مرگ رفتند.
به امید اعتراضی
که هرگز به بار ننشست
و خودشان،
پیش از رؤیاهایشان،
پرپر شدند.
آنان جانهایی بیدار بودند،
هوشیارتر از سنِ کوتاهشان،
که زندگی را دزدانه دوست داشتند
و به وهمِ تغییر
همصدا شدند.
گمان بردند
اضطرابِ سرپیچی
کمهزینهتر از تیغِ حاکمانیست
که هر روز
نفسِ جوانی را
با عادت و قساوت
میبُرند.
پنداشتند
فریاد،
جاودانگی میآفریند.
پنداشتند
انباشتِ هزاران صدای خشمگین
میتواند
ستونهای قدرتِ جلادان را
در هم بشکند
و سیاستِ ضدانسانیشان را
به عقب براند.
دل بستند
به همان اخلاق و دیانتی
که حاکمان
بر طبلِ توخالیاش میکوبند؛
به این امید خام
که ایمان
سدّی در برابر جنایت خواهد شد.
و چه خطایی…
چه فاجعهای.
دیر فهمیدند
که حاکمانشان
اهریمنانی بیش نیستند
با خلعتِ انسان؛
که بر تنِ این سرزمین
هولوکاستی تازه رقم میزنند.
بیمارانی نشسته بر مسندِ زور و قدرت،
ضحاکانی
که با بلعیدن جانِ کودکان
بر نیروی خویش
میافزایند.
و ما،
در این میانه،
سوگوار و ناتوان ماندهایم؛
عاجز از روایت
این روزهای سیاهِ ممتد.
از شمردن نامهایی
که ناتمام ماندند
و در حافظه،
به زخم بدل شدند.
از وحشت،
از تروما،
از اضطرابی
که دندان در دستهایمان فرو برده.
از خفقانِ سازمانیافته،
از بیخبریِ تحمیلی،
از اخبار شوم و جعلی.
از خانههای عزا
که گریههایشان
در گلو خفه میشود…
و از چشمهایی
که دیگر
توانِ هضم
این حجمِ عریانِ خشونت را
ندارد.
