✍️شعر از مریم سلطانی
آموزگار
مرا از «کشور ایران» صدا کن
از این غمهای بیپایان صدا کن
« زبان مشترک» ارزش ندارد
مرا با دل به نام جان صدا کن
نمی دانی چگونه می نویسم
از این دنیای بیسامان صدا کن
فقط «نور قلم» افتاده در من
از این ظلمت به نورستان صدا کن
نمیبینم کسی را زنده از عشق
مرا از مرگ! در تهران صدا کن
زبان عشق را فهمیده باشی
مرا یک بار در پنهان صدا کن
به نام عشق باید زنده باشم
برای «ارزش انسان» صدا کن
در کشوری که فریاد دادخواهی معلمان در زندانها خاموش میشود امیدی به امید نداریم.
در کشوری که ارزش جان مردم از کودک و جوان و پیر کمتر از قدرت استبدادی باشد امیدی به زندگی نداریم
خونهایی که در اینجا ریخته میشود اگر نتواند وجدانها را بیدار کند یعنی امیدی به وجدان بیدار جامعهی جهانی نباید داشت.
هرچند امید همچنان آخرین چارهی ماست برای زندگی.
