مسعود فرهيخته، جانِ شيفته‌ى آزادى

      دیدگاه‌ها برای مسعود فرهيخته، جانِ شيفته‌ى آزادى بسته هستند

لیدا اسماعیلی

در دستگاه واژگان حاكميت، “تبلیغ علیه نظام” کدگذاری‌شده‌ترین اتهامی ست که در تاریخ سیاسی فعالیت های مدنی و سیاسی و صنفی این سرزمین ،بسیار آشناست.این عبارت ،نه یک مفهوم حقوقی، بلکه یک ابزار تأدیبی ست برای اینکه قفسی از اتهامات، رنگارنگ شود تا هر صدای ناهمنوا را در خود ببلعد.

معلم آگاه و راستین در هر جامعه‌ای یک کنشگر خستگی ناپذیر و مستمر است یعنی کسی که در چالش کشیدن صور گوناگون سلطه‌ی فرهنگى، اجتماعى، سياسى…نقشی محوری ایفا می کند.از همین روست که در رژیم‌های توتاليتر، معلمان آگاهی گستر، هدف‌ سرکوب، قرار می‌گیرند. در چنین سیستم هایی،معلمِ آگاه، موجودی خطرناک است، نه به خاطر آنچه می‌گوید، بلکه به خاطر آنچه در ذهن شاگردانش می کارد.تمرین و یادگیری نقد و پرسش، در ذهن و ضمیر دانش آموزان، رسالت معلم راستین است که خودكامگان سیاسی بر نمی تابند.

مسعود فرهیخته،از آن دست كنشگران آرمان خواه و آزاديخواهى ست که تدریس را نه ایفای نقشی در چرخه‌ی بازتولید اجتماعی، بلکه یک پیوندی ناگسستنی میان اندیشه‌ی انتقادی و عمل متعهدانه، میان آگاهی و مسئولیت تاریخی مى داند.

او دهه‌ها در محراب روشنگرى سوخت و گداخت تا شاگردانش نه حافظان متون خشک درسی، بلکه پرسشگران زنده در کتاب زندگی و جامعه شوند.اما نظامی که بقایش را در انقياد ذهن ها می‌جوید؛ این معلم را به آن سوی سلول های سرد و تاریک می کشد.به قلمرویی که در آن دیگرنه دانش آموزی هست، نه تخته‌سیاهی، نه گفت‌وگویی؛ فقط پرونده است و اتهام، و سکوتی که از بالا تحمیل می‌شود.

اما مسعود فرهيخته از درون زندان مرکزی كرج، بیانیه‌ای آتشین در اعتراض به کشتار معترضان دی‌ماه ١٤٠٤صادر کرد؛ در لحظه‌ای که خیابان‌های ایران به آوردگاه تقابل اقتدار و اراده ى جمعى بدل شده بود و سکوت، دیگر نه موضعی خنثی، بلکه كنشى ايدئولوژيك در خدمت ساختار سلطه بود. مسعود فرهيخته ؛ زندانى سياسى ناخاموش، با صدور همان بیانیه، مرز میان زندانی و کنشگر را در هم شکست و ثابت کرد که زندانی کردن یک صدا و نوا لزوماً به اسارت آرمان و حذف گفتمانى نمی‌انجامد.

او ثابت كرد كه،”آزادگى يكى از قدمت دارترين محتواهاست ،كه تاريخ مصرف ندارد”

و این بود که چرخ‌دنده‌های ماشین سركوب به تکاپو افتاد؛براى او پرونده‌ای تازه گشودند نه از سنخ حقوق، بلکه تلاش برای مهندسی به سكوت کشیدن یک مطالبه گر خستگی ناپذیر و انسداد بیشتر. چرا که اين بار جرم او، استمرار حضور انتقادى و عصيانگر اوست؛ حضوری که حتی از پشت میله‌ها نیز تجمیع قدرت و ثروت و فساد برخاسته از آن را به چالش می‌کشد و در برابر يكپارچه سازى اقتدارگرايانه حاكميت، مقاومت را به مثابه‌ی یک پروژه ى هويتى زنده نگه می‌دارد.

دادگاه ۷ تیر برگزار شد، اما بدون مسعود فرهيخته . او باآگاهی کامل از عواقب این تصمیم، از ورود به آن صحنه‌ی نمایش سرباز زد و آن را بیدادگاهی تشریفاتی و فرمایشی خواند. این کنش، یک استراتژی افشاگرانه‌ی آگاهانه بود. رد مشروعیت بازی‌ ای که از ابتدا نتیجه‌اش معلوم بود؛ نه فرار از مسئولیت.

او به خوبى ميداند كه دادگاه‌های غیرعلنی نه برای احقاق حق، بلکه برای تولید مشروعیت نمایشی برپا می‌شوند. اما آنگاه که متهم از ورود به این صحنه سرباز می‌زند، پرده فرو می افتد و قدرت، عریان‌تر از همیشه، در برابر تاریخ می‌ایستد.

پاسخ دستگاه سرکوب به این ایستادگی، فصلی تازه و تاریک گشود: مسعود فرهیخته در نهم تیرماه به جرم نپذیرفتن بیدادگاه، براى ششمين بار طى ده ماه گذشته به سلول انفرادی منتقل شد و هم‌اکنون، در همین لحظه که این سطور خوانده می‌شود، هنوز در آن تاریکی اجباری محبوس است. ملاقات‌هایش ممنوع است. خطوط تلفنش قطع است. خانواده‌اش در بلاتکلیفی و اضطراب به سر می‌برند. بيش از دو هفته است که این معلم بازنشسته در سکوت تحمیلی، در تنهایی سنگین سلول انفرادی، از هر تماسی با جهان بیرون محروم مانده است و کسی نمی‌داند بر او چه می‌گذرد. این اقدام نه یک تنبیه انضباطی، بلکه یک مجازات سیاسی آشکار ست؛ تلاشی برای در هم شکستن اراده‌ای که حتی پشت میله‌ها هم تسلیم نشده است. سلول انفرادی در ادبیات حقوق بشر، شکنجه‌ای خاموش شناخته می‌شود؛ ابزاری برای فرسایش روانی انسانى كه که جسمش را زندانی کرده‌اند اما روحش را نه!

اکنون این پرسش نه در برابر قدرت؛ که پرسیدن از قدرت بیهوده است،بلکه در برابر وجدان تاريخى ماست: تا کجا می‌توان در تماشگرى مجرمانه ماند و خود را از معادلات سرنوشت بیرون دانست؟

مسعود فرهیخته نه به خاطر جرمی که مرتکب شده، بلکه به سبب وجدانى كه توسط حاكميت رام نشده ، در سلول انفرادی ست و این تمایز، این مرز ظریف میان جرم و وجدان ،چیزی است که هر انسانی، معلم باشد یا نباشد، باید درلايه هاى پنهان ضمير خويش با آن روبرو شود.

آنگاه که از پشت میله‌ها علیه کشتار معترضان فریاد برآورد، این صدا دیگر صدای یک فرد نبود؛ این فريادجمعى همه‌ی ما بود؛ برای فرزندانی که در خیابان‌ها از پا درآمدند، برای پدران و مادرانی که داغ فرزند را بر دوش می‌کشند، برای پيكر زخمى جامعه اى که داغ بر داغ نشسته و هنوز در انتظار عدالت است سکوت در برابر انفرادی او، چیزی نیست جز واگذارى ميدان به نيروهاى سركوب و بازپس دادن همان فریاد به گلوی سلطه .هر معلمی که امروز برای او صدا بلند نکند، فردا با کدام اقتدار اخلاقی در كلاس درس خواهد ایستاد؟ هر شهروندی که امروز در بى تفاوتى سياسى از کنارش بگذرد، فردا با کدام وجدان در قراردادهاى اجتماعى شرکت خواهد کرد؟

دفاع از مسعود فرهيخته، دفاع ازبنيادى ترين زيرساخت هاى حيات مدنى است؛ از آنچه که اگر از پیکر جامعه‌ای ستانده شود، دیگر نه جامعه‌ای می‌ماند، نه قراردادی، نه آینده‌ای: حق گفتن، حق ماندن، حق انسان بودن.