میکائیل ۹ سال داشت.
کلاس سوم دبستان بود. هر صبح کولهاش را بر دوش میانداخت و راه مدرسه را در پیش میگرفت؛ همان راهی که قرار بود او را به رؤیاهای کودکی، به دوستیها، به بازی، به نقاشیهایش و به آینده برساند.
اما جنگ، راه دیگری برای او نوشت.
روزی که موشکها فرود آمدند، میکائیل نیز در میان صدها کودکی بود که مدرسه را امنترین جای جهان میدانستند. او هرگز تصور نمیکرد که کلاس درس و حیاط مدرسه بتوانند به صحنه مرگ بدل شوند. خانوادهاش ساعتها در جستجوی او بودند؛ کودکی که قرار بود عصر به خانه بازگردد، اما دیگر هرگز بازنگشت.
سه روز بعد، پیکر میکائیل از زیر آوار بیرون آورده شد. در کنار او، کولهپشتی مدرسهاش نیز پیدا شد؛ کولهای که هنوز نشانههای زندگی روزمره یک کودک را با خود داشت، گویی میخواست یادآوری کند که قربانیان جنگ فقط آمار و ارقام نیستند، بلکه کودکانی هستند با نام، چهره، رؤیا و آینده.
داستان میکائیل، داستان هزاران کودکی است که در جنگها و خشونتهای جهان، پیش از آنکه فرصت زندگی کردن بیابند، از زندگی محروم میشوند. کودکانی که نه در تصمیمگیریهای سیاسی نقشی دارند و نه در آغاز جنگها، اما نخستین و بیدفاعترین قربانیان آن هستند.
