روایت میناب

      دیدگاه‌ها برای روایت میناب بسته هستند

ماکان هنوز کودکی بود که برای تولدش ذوق می‌کرد، می‌دوید، می‌خندید و در آغوش خانواده‌اش آینده را زندگی می‌کرد. در یکی از آخرین ویدئوهای به‌جا مانده از او، خواهرش جشن تولدی غافلگیرانه برایش ترتیب داده است؛ لحظه‌ای کوتاه از شادی، بی‌خبر از آن‌که روزی همین تصاویر به یادگاری دردناک برای خانواده‌اش تبدیل خواهند شد.

پس از حمله، ماکان ناپدید شد. روزها گذشت و خانواده‌اش در میان اضطراب و امید، چشم‌انتظار خبری از او ماندند. نه پیکری برای وداع بود و نه نشانی برای پایان انتظار. تنها چیزی که به آنان بازگردانده شد، لنگه‌ای از کفش کتانی سوخته‌اش بود؛ نشانه‌ای کوچک از کودکی که قرار بود از مدرسه به خانه بازگردد.

انتظار برای کودکی که دیگر بازنمی‌گردد، یکی از سنگین‌ترین شکل‌های سوگ است. خانواده ماکان نه‌تنها عزیز خود را از دست دادند، بلکه روزها و هفته‌ها با رنجِ بی‌خبری و بلاتکلیفی نیز زیستند و دست آخر یک لنگه کفش کتانی سوخته از ماکان را یافتند.

نام ماکان در کنار نام بسیاری از کودکان دیگر، یادآور این حقیقت تلخ است که در هر جنگی، کودکان بی‌دفاع‌ترین قربانیان‌اند. آنان نه در آغاز جنگ نقشی دارند و نه در تصمیم‌گیری‌های آن؛ اما بیش از همه، بهای آن را می‌پردازند.