صدای زنگِ مدرسه،
میپیچد
در دهلیزهای آهنینِ زندان.
صدای زنگِ مدرسه،
آوازیست،
ناتمام
از پشتِ دیوارهای نمناک
تا سکوتِ سردِ نیمکتهای خالی،
که دیگر قَد نمیکِشند.
صدای زنگِ مدرسه،
طنینِ دلنشینِ آرزوست
در راهروهای تیره و تاریک؛
دست در دستِ رویای کودکی که
هنوز در کیفاش
دفتری برای فردا دارد.
ای زنگهای رهایی،
سرودهای صبحهای بیزنجیر!
بخوانید
در گوشِ این شبِ فروبَسته
از اسمهایی که حک شدهاند
بر تَنِ این تختهسیاه
و اکنون،
در سکوتِ این کلاسِ بیصدا،
فقط نورِ باریکِ پنجره
بر آنها میتابد.
ما
با دستهای کوچکِ خود
نهالِ فردا را در خاکِ امروز مینشانیم؛
از سلولهای شبتار
تا کلاسهای سپیدهسار،
و تا گسترهی بیپایانِ آفتاب…
با قلمهایی از نور
از میانِ میلههای فرسوده
پرندهای خواهیم کِشید
بر آبیِ بیکرانِ آسمان.
تا پرواز
فصلِ تازهی این سرزمین باشد…
