
فاطمه تدریسی
ای شادی آزادی
روزی که تو باز آیی
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد.
غمهامان سنگین است
دلهامان خونین است
از سر تا پامان خون میبارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم …
آن مرغ که در ابر سفر کرد
آن بذر که در خاک چمن شد
آن نور که در آینه میرقصید
در خلوت دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژدهی دیدار تو میآورد
در مدرسه در میدان
در زندان در زنجیر
ما نام تو را زمزمه میکردیم:
آزادی…
آزادی…
آزادی…
معلم زندانی فاطمه تدریسی
