دلنوشته ای برای کوکب بداغی

      دیدگاه‌ها برای دلنوشته ای برای کوکب بداغی بسته هستند

افشین فلاح عضو کانون صنفی معلمان مازندران

کوکب تو را نزدند، آنها بر جغرافی تاختند و نمی دانند که تو جغرافی می دانی. گرچه گاهی باد بر سینه ی کوه می کوبد اما آنچه سرنوشت باد را رقم می زند نه قدرت و شدت باد که استواری و بر جا بودن کوههاست.
کوکب تو را نزدند، آنها بر پیکر تاریخی تازیانه زدند که تو آن را زندگی کرده ای و می دانی آنچه حکومتی را نگه می دارد نه خشونت اطلاعاتی بلکه گستره ی نفوذ در قلب مردمانش است.
کوکب تو را نزدند، آنها اجتماعی را زمین زدند و نمی دانند که تو اجتماعی را می فهمی و می دانی نظام سیاسی را نه قدرت و زور که تدبیرو عدالت و مردم سالاری سامان می بخشد.
کوکب تو را نزدند، آنها فارسی را سوزاندند و نمی دانند که تو هر روز فارسی را از نو می نویسی ، الفبا را زنده می کنی، شعر را جان می بخشی و داستان را روح
پس تو می مانی و آنها می روند و ردپای سیلی بر گونه های تو گواه و نماد شجاعت ، شهامت،غیرت و دادخواهی تو خواهد بود تا دنیا دنیاست و قلبی برای خواسته اش می تپد.

از اسارت زینب گفتند و گریستند ولی به بهانه ی حفاظت از دین زینب ، تو را در برابر چشمان اشک بار و وحشت زده ی فرزندت به اسارت بردند.
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله ی دست و زبان است