کوکب بداغی پگاه؛معلم و فعال صنفی ایذه
بیستوپنجم آبان روزی است که ایذه قلبش شکست
در تقویم این سرزمین روزهایی هست که فقط یک تاریخ نیستند، زخمیاند که زمان هم نمیتواند از عمقشان کم کند.
بیستوپنجم آبان ایذه یکی از همان شبهاست که صدای مردم به آسمان رفت اما زمین با خون بیگناهانی که بر آن افتادند، تاریکتر شد.
آن شب هفت نفر از فرزندان این خاک پر کشیدند؛ از میانشان کودکی نهساله که هنوز جهان را تازه میفهمید و آرزوهایش از قامت کوتاهش بزرگتر بود.
او و دیگر جانباختگان تنها نامهایی در یک فهرست نیستند؛ لحظههایی ناتماماند، زندگیهایی که باید ادامه مییافتند، نفسهایی که هرگز نباید خاموش میشدند.
ایذه آن شب فقط شاهد نبود؛ سوخت، گریست و در سکوت تلخش داستانی نوشت که نسلهای بعد نیز باید آن را بشنوند؛ داستان انسانهایی که تنها برای حقِ شنیدهشدن ایستادند و بهایی سنگین پرداختند.
بیستوپنجم آبان یادآور این حقیقت است که هر قطره خونِ بیگناه نه فراموش میشود و نه بیصدا میماند.
یادآور این است که پشت هر نام، خانوادهای در سوگ است، شهری در اندوه و مردمی که تلاش میکنند درد را به امید تبدیل کنند.
امروز در سالگرد آن شب سیاه به احترام نام و یادشان میایستیم:
برای کودک نهسالهای که رؤیاهایش نارس ماند،
برای جوانانی که آیندهشان بریده شد
و برای ایذهای که هنوز جای آن زخم را بر سینه دارد.
یادشان روشن، راهشان ماندگار.
بیستوپنجم آبان شبی بود که ایذه نفسش را با گریه برید.
گاهی یک شهر در یک شب پیر میشود؛
گاهی یک تاریخ آنقدر سنگین است که بر شانههای یک ملت مینشیند.
آن شب تاریکی پیش از غروب بر خیابانها فرود آمد و صدای زندگی در میان هراس شکست.
هفت چراغ خاموش شد، هفت تپش از ریتم این سرزمین جدا شد و میان آنها کودکی نهساله بود؛
کودکی که هنوز نمیدانست دنیا چقدر میتواند بیرحم باشد،
کودکی که کفِ دستهای کوچکش برای گرفتن آینده باز بود نه برای وداع.
ایذه آن شب فقط عزادار نشد؛ ترک برداشت،
ترکی که هنوز سالها بعد بارانهای جنوب هم نتوانستهاند بشویند.
مردمش دویدند، فریاد زدند، گریستند و جهان برای لحظهای کوتاه باید میایستاد تا بفهمد چگونه ممکن است صدای حقخواهی با سکوتی سنگین و خاموشی پاسخ داده شود.
بیستوپنجم آبان زخمی است که نه بسته میشود، نه خاک میخورد و نه از یاد میرود.
هر نام آن هفت نفر آینهای است روبهروی ما تا فراموش نکنیم امید چقدر گران است و انسان چقدر بیدفاع.
امروز در سالگرد آن شب چراغی در دلها روشن میکنیم نه برای گریه، بلکه برای اینکه بگوییم هیچ کودکی نباید چنین از جهان جدا شود، هیچ شهری نباید چنین عزادار شود و هیچ حقیقتی نباید اینگونه تنها بماند.
یادشان جاودانه، غمشان بر دل و نامِ بیستوپنجم آبان نالهای است که هنوز در بادهای ایذه میپیچد.
شبی که ایذه فرو ریخت و ایران صدای شکستن قلبش را شنید.
شبهایی در تاریخ هستند که نه فقط تاریکاند بلکه تاریکی را از نو تعریف میکنند.
بیستوپنجم آبان یکی از همان شبهاست؛ شبی که زمان ایستاد، هوا سنگینتر از سوگ شد و خاک شاهد خاموش رنجی بود که هنوز زمین زیر پایش میلرزد.
هفت جانِ بیاجازه زندگی خاموش شدند؛ هفت ستاره که میتوانستند تا آسمان بروند اما در میانه پرواز چیزی آنها را از آسمان کند.
و میانشان کودکی نهساله بود؛ کودکی که نه دشمنی داشت و نه سلاحی جز قلب کوچکی که به زندگی امید داشت.
او رفت و با رفتنش چیزی در ایذه مُرد که هنوز زنده نشده است.
ایذه تنها عزادار نشد؛ شکست، زیرا هیچ شهری مرگِ کودک خود را تاب نمیآورد و همان شهر پیشین باقی نمیماند.
بیستوپنجم آبان فقط یک تاریخ نیست؛ یک فریاد بریده است، یک سؤال بیپاسخ، یک عدالتِ گمشده.
نام آن هفت نفر بر شانه ماست؛ سنگین، بیصدا، اما جاودانه.
سه سال گذشت اما نه خونشان خشک شده و نه زخمِ شهر التیام یافته.
باد که از کوههای ایذه پایین میآید، صدای آن شب را با خود میآورد؛ صدای دویدنها، گریهها، فروریختنها و خاموششدنِ کودکی که جهان بیاو جای کوچکتری شد.
یادشان نه خاک میشود و نه خاموش.
بیستوپنجم آبان نه فقط سوگ که عهدی است؛ عهدی برای زنده نگهداشتن نام و ادامه دادن راهشان.
اما آبان زخمی بود که در طول سالها تکرار شده بود و در آن شب به عمیقترین شکلِ خود نمایان شد.
