برای شروین حاجی‌پور

      دیدگاه‌ها برای برای شروین حاجی‌پور بسته هستند

”قدرت بی قدرتان” در این باره چه می گوید؟‌

فرهاد میثمی

هاول در “قدرت بی‌قدرتان” (بند ۱۴) می‌نویسد:

در ۱۹۷۴ در یک کارخانه‌ی آبجو‌سازی مشغول به کار بودم. سرکارگرِ ما، “ش”، شخصی بود که از هنرِ آبجوسازی خیلی خوب سر‌‌ در‌ می‌آورد، به حرفه‌ای بودنش می‌بالید و دلش می‌خواست بهترین آبجو را تولید کنیم. کم‌و‌بیش تمامِ وقتش را وقفِ کار می‌کرد و دائماً به فکرِ بهبودِ کیفیت بود، و البته خیلی‌وقت‌ها عذابمان می‌داد چون خیال می‌کرد ما هم به اندازه‌ی او عاشقِ این کار هستیم! خودِ کارخانه را کسانی اداره می‌کردند که به اندازه‌ی او از این کار سر در نمی‌آوردند و شیفته‌ی این کار نبودند، ولی از آن طرف، نفوذِ سیاسیِ بیش‌تری داشتند. کم‌کم داشتند آبجوسازی را به خاکِ سیاه می‌نشاندند، و اعتنایی به پیشنهادهای “ش” هم نمی‌کردند که هیچ، روز‌به‌روز هم خصومتِ بیش‌تری به او نشان می‌دادند و می‌خواستند به هر شکلِ ممکن تلاش‌های او را نقشِ بر آب کنند. بالاخره کار به جایی رسید که “ش” مجبور شد نامه‌ی بلندبالایی به مافوقِ مدیر بنویسد و مشکلاتِ آبجوسازی را برایش بیان کند. او در این نامه شرح داده بود که چرا آن‌ها در منطقه بدترین آبجوسازی را دارند و مسؤولیتش بر عهده‌ی چه کسانی است.

می‌شد صدای او را بشنوند، تغییراتی در روندها بدهند و اوضاعِ کارخانه را مطابقِ پیشنهاداتِ “ش” بهبود بخشند. متأسفانه درست عکسِ این اتفاق افتاد: مدیرِ آبجوسازی که عضوِ کمیته‌ی محلّیِ حزب هم بود، دوستانی در بینِ مقاماتِ بالاتر داشت و ترتیبی داد تا موضوع به نفعِ او حلّ‌و‌فصل شود. تحلیلِ “ش” را “سندِ افترا” خواندند و خودِ او را هم “خرابکارِ سیاسی” نامیدند. از آبجوسازی بیرونش انداختند و به‌عنوانِ کارگرِ غیرِماهر به یک کارخانه‌ی دیگر فرستادند. “ش” با بازگو کردنِ حقیقت، از خطِ قرمز عبور کرده بود، قواعدِ بازی را زیرِ پا گذاشته بود، و در نهایت خودش را بدل به یک دونِ‌شهروند با انگِ دشمن کرده بود. او “دگراندیشِ” آبجوسازیِ بوهمیای شرقی شده بود.

هاول درباره‌ی روزگارانِ پیش‌تری نیز می‌‌گوید، که سرزمین‌های چک و اسلواکی بخشی از امپراتوریِ اتریش_مجارستان بودند و شرایط اصلاً به‌گونه‌ای نبود که چک‌ها و اسلواک‌ها بتوانند خارج از چارچوبِ آن امپراتوری به‌دنبالِ هویتِ خودشان باشند. در آن شرایط، توماش ماساریک یک برنامه‌ی ملّیِ چکسلواک پی‌ریزی کرد که مبتنی بر “کار در مقیاس کوچک” بود. منظورش کارِ صادقانه و مسؤولانه در حوزه‌های متفاوتِ زندگی، امّا درونِ همان نظمِ اجتماعیِ موجود بود؛ کاری که باعث خلّاقیت و اعتماد به‌نفسِ ملّی بشود. تأکیدِ خاصی هم بر آموزش‌ و پرورشِ روشنفکرانه و روشنگرانه داشت، و نیز بر جنبه‌های اخلاقی و انسان‌گرایانه‌ی زندگی. ماساریک معتقد بود نخستین وظیفه‌ی انسان‌ها خلقِ شرایطِ لازم برای یک زندگیِ انسانی‌تر است و برای متحوّل کردنِ منزلتِ یک ملّت، کار باید از تحوّلِ خودِ انسان‌ها آغاز شود.

مفهومِ “کار برای خیرِ ملّت” در جامعه‌ی چکسلواکی ریشه دواند و از بسیاری جهات مفهومِ موفقی بود که امروز هم همچنان زنده است. هاول در ادامه می‌گوید: بیایید از همین ابتدا حسابِ کسانی را کنار بگذاریم که با سوءاستفاده از این مفهوم، بهانه‌ای زیرکانه‌ برای همدستی با رژیم پیدا کرده‌اند. امّا جدای از آن‌ها، امروز عدّه‌ی بسیاری همچنان این آرمان را به شکلِ اصلی‌اش حفظ کرده‌اند، و حداقل در بعضی حوزه‌ها، به موفقیّت‌های بی‌چون‌و‌چرایی دست یافته‌اند. دشوار بتوان گفت اوضاع چقدر بدتر از این‌ها می‌شد اگر نبودند آن خیلِ سخت‌کوشانی که تسلیم نمی‌شوند و همه‌ی توان‌شان را صَرفِ نیازهای واقعیِ جامعه (در عینِ کار درونِ همین سیستمِ موجود) می‌کنند؛ اگرچه لازم باشد از بابتِ آن، هزینه‌ی لاجَرَم و حداقلّیِ زیستن در چنبره‌ی دروغ را پرداخت کنند. فرضِ این عدّه به‌درستی این است که انجام‌دادنِ صحیحِ کوچک‌ترین کار، نقدِ غیرِمستقیمی بر سیاستِ بد است.

اما امروز [در ۱۹۷۸]، این دیدگاه حتی در مقایسه با اوضاعِ دهه‌ی ۱۹۶۰ (منتهی به دوره‌ی اصلاحاتِ بهار پراگ)، با محدودیت‌های کاملاً آشکاری روبروست. کسانی که سعی دارند به اصلِ “کار در مقیاسِ کوچک” عمل کنند، خودشان را روز‌ به‌روز بیش‌تر رویارویِ نظامِ پساتوتالیتر می‌یابند، و بر سرِ یک دوراهی گیر می‌کنند: یا باید از شدّتِ صداقت و احساسِ مسؤولیتی که مبنای این موضع است بکاهند و صِرفاً خودشان را با شرایط وِفق دهند (کاری که اکثریت می‌کنند) یا با ادامه‌ی همان مسیرِ پیشین، به‌ناگزیر واردِ

کشمکش با رژیم شوند (کاری که اقلیّت می‌کنند).

طرحِ مفهومِ کار در مقیاسِ کوچک، از همان آغاز هم به‌هیچ‌وجه به معنای صدورِ حُکمی برای بقا در ساختارِ موجودِ اجتماعی و سیاسی به هر قیمت نبود. با در نظر گرفتنِ این، در عینِ حال باید بگویم امروزه رها کردنِ کلّیِ مفهومِ کار در مقیاسِ کوچک، حتی از آن دوره‌ی آغازین هم بی‌معناتر است.

البته که این کارِ ساده‌‌ای نیست، چرا که هیچ راه و معیارِ سرراست و همیشه‌‌/همه‌جا معتبری نیست که با آن بشود مشخص کرد کار در مقیاس کوچک از کجا به بعد دیگر “به خیرِ ملّت” نیست و “به زیانِ ملّت” محسوب می‌شود. امّا از روز هم روشن‌تر است که هرچه پیش‌تر می‌رویم، مخاطره‌ی این معکوس‌شدن از خیرِ ملّت به زیانِ ملّت، بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود و “کار در مقیاس کوچک”، بیش‌تر به آن مرزی می‌رسد که ورای آن، اجتناب از اصطکاکِ مذکور به‌معنای وانهادنِ جوهره‌ی امر خواهد بود.

در نمونه‌ی “ش” و ماجرای آبجوسازی، نمی‌توان به بیرون افتادنِ او از سیستم ایرادی گرفت، همان‌طور که نمی‌توان به تلاش او برای بهتر کردنِ اوضاع. سرزنشِ “دگراندیشان” به‌خاطرِ دست‌کشیدن از “کار در مقیاسِ کوچک”، بی‌معناست. از سوی دیگر هم، “دگراندیشی” مفهومی نیست که بخواهیم آن را به‌جایِ مفهومِ ماساریکیِ کار در مقیاس کوچک بنشانیم، بلکه “دگراندیشی” فقط یکی از عاقبت‌های محتملِ آن است که البته کم هم پیش نمی‌آید.

ولی همیشه هم چنین نیست. من به هیچ روی عقیده ندارم که فقط کسانی را باید شرافتمند و واجدِ احساسِ مسؤولیت شمرد که با ساختارهای سیاسی و اجتماعیِ موجود سرِ ستیز دارند. هرچه باشد، این احتمال وجود داشت که “ش”، آن سرکارگرِ آبجوسازی، بتواند موفق شود. محکوم کردنِ کسانی که مواضع‌شان را با وجودِ اثر و تلاقیِ بخش‌هایی از نظامِ اداریِ سیستم با کار آن‌ها حفظ کرده‌اند صرفاً به این دلیل که آن مواضع را حفظ کرده‌اند، یعنی به این دلیل که “دگراندیش” نشده‌اند، بی‌معناست؛ همان‌قدر بی‌معنا که اگر از آن‌طرف، “دگراندیشان” را نقد می‌کردیم که چرا آن‌ها را سرمشقِ خود قرار نداده‌اند و داخل یا تحتِ اثرِ نظامِ اداریِ سیستم باقی نمانده‌اند!

پس آیا معیار رایجی که با آن مواجهیم، یعنی این که: اگر کار یا کنش‌ات به هر نحو با سیستم تلاقی پیدا کند، “بر” مایی؛ و فقط اگر از همه جهت بیرون و غیرمرتبط با نظامِ اداریِ سیستم باشی، در آن‌صورت “دگراندیش” هستی، پس “با” مایی، معیارِ درستی است؟

هاول در “قدرتِ بی‌قدرتان” می‌گوید اساسِ نگرشِ “دگراندیشی”، تلاش برای زیستن بر مدارِ حقیقت است؛ او می‌گوید رفتار انسان را باید بر مبنای آن‌چه خودِ آن رفتار بوده و این‌که آیا محتوایِ آن درست و مطابقِ خیر و حقیقت بوده یا نه قضاوت کرد، نه بر مبنای مکان و نحوه‌ی ربط یا آن موضع و عاقبتی که تلاش برای زیستن بر مدارِ حقیقت برای شخص به بار آورده (و مثلاً در نتیجه‌ی آن، افتاده بیرونِ سیستم، یا نیفتاده).

چه بیرون از سیستم و چه در ربطِ بخشی از کار با نظامِ اداریِ آن، محتوایی که در راستای “زندگی” و منطبق با هویت و کرامتِ مربوطه‌ی آن تولید شود، جزئی از چرخه‌ی “زیستن بر مدارِ حقیقت” است. معیارِ قضاوت بایستی این محتوا باشد نه آن مکان و ربطِ اداری و امثالِ آن.

هاول در بند ۱۸ نیز طرح می‌کند که در شرایطِ واقعیِ زندگی در نظامِ پساتوتالیتر، با وجودِ این‌که آدم‌ها راه‌و‌رسمِ ایستادن مقابل ساختارهای رسمی را در حوزه‌های مختلف در پیش می‌گیرند، اما در عینِ حال، هرکس چه بخواهد و چه نخواهد، به‌سببِ زندگی در بطنِ سیستم طبعاً به طرقِ گوناگون با ساختارهای رسمی تقاطع خواهد یافت، حتی اگر فقط از آن بابت که مایحتاجش را از فروشگاه‌های آنان می‌خرد، پول رسمیِ آنان را به‌کار می‌گیرد و برمبنای قوانین حوزه‌های مختلف اجتماعی (تحصیل، سربازی، مالیات، ازدواج، آب و برق و …) عمل می‌کند. از این‌رو در بلند‌مدت، راهکار نه در نفیِ واقعیت، بلکه در کاربستِ خلاقیت‌هایی است که امکانِ ایستادگی و زندگیِ اجتماعی را هم‌هنگام فراهم کند، چرا که آن ایستادگی‌های پیشین نیز از دلِ جریانِ زندگی و بالیدنِ ارزش‌های آن پدید آمده بوده‌اند و نه از دلِ توقفِ بلند‌مدتِ آن.

هاول در طیِ ۱۱ سال از زمانِ نوشتنِ این متن، کشورش را در گذار از یک نظام توتالیتر به یک دموکراسیِ متعارف در قالبِ یک راهبریِ جمعی همراهی کرد و خودش اولین رییس‌جمهورِ کشورش در دوران آزادی و دموکراسی شد.

به یاد داشته باشیم که متنِ نوشتارِ راهنمای او برای مبارزه با نظام‌های توتالیتر، یعنی همین متنِ “قدرتِ بی‌قدرتان” هم در ایران، در پیِ صدورِ مجوز رسمیِ انتشار از وزارت ارشاد، منتشر شده است!