فاطمه افشاری- معلم از تهران
دفتر یکی از بچههای نازنینم را که باز کردم، با متنی روبهرو شدم خطاب به خودم:
«خانم افشاری، اگر شما جای ما بودید، اگر دانشآموز بودید، با این اوضاع جامعه چه میکردید؟چگونه میتوانستید درس بخوانید؟…»
لحظاتی خیره به این پرسش ماندم. واقعاً اگر جای او بودم چه میکردم؟ خواستم پاسخی بنویسم، اما زود فهمیدم که چنین پرسشی پاسخ کوتاه و نوشتاری ندارد؛ این سؤال تنها در گفتوگو و دیالوگ معنا پیدا میکند. صدایش کردم و گفتم: هر پاسخی که اکنون بدهم، ناگزیر متأثر از مسیری است که پیمودهام و سالهایی که از دوران دانشآموزیام گذشته است. بنابراین، نمیتوانم به جای تو پاسخ بدهم؛ تنها میتوانم با تجربهی امروز خودم با تو گفتوگو کنم.
دخترکم مضطرب بود؛ از یکسو در معرض سیل اخبار قرار داشت و از سوی دیگر، بیآنکه آگاهی روشنی از جهان سیاست داشته باشد، سنگینی واقعیتها را بر دوش میکشید. به او گفتم:
نادیدهگرفتن واقعیتهای جامعه نه ممکن است و نه اخلاقی. وقتی آمار کشتهشدن ۲۰۰دانشآموز در رویدادهای اعتراضی اخیر منتشر میشود، دیگر نمیتوان گفت مسئله فقط مربوط به بزرگترهاست. کودکان و نوجوانان برای «زندگی معمولی» وارد میدانی شدند که هزینهاش متاسفانه مرگ بود؛ نه از سر مرگطلبی، بلکه از سر زندگیخواهی… پس میتوان مسیرشان را در جریان زندگی، پرشورتر از گذشته همرا با زیست آگاهانه ادامه داد…
به باور من، زندگی مفهومی است معلق میان «زن» و «آزادی». حذف هر یک، زندگی را ناقص و لنگ میکند.
ریچارد رورتی، فیلسوف معاصر، میگوید: «شعار من این است؛ اگر هوای آزادی را داشته باشی، حقیقت هوای خودش را خواهد داشت…»
و من میخواهم بگویم: حقیقت همان زندگی است؛ زندگیای که نهفقط با آزادی، بلکه در همراهی با زنان این سرزمین، روزی بهعنوان پاداش، نصیبمان خواهد شد.
