بیاد رفقای در بند ✍️ مراد روحی

در یکشنبه‌ای غم‌انگیز «کایا» مادرش را فریاد میزند: «بنی بول، بنی بول ئاننە»
Beni bul, beni bul anne
و من به شما فکر می‌کنم، به آن‌ لحظه که صد پلیسِ زندگی‌خوار از سمت چپ و صد نفر دیگر از سمت راست به شما هجوم آوردند. به همان لحظه‌ای فکر می‌کنم که وحشیانه به سرتان ریختند، عینک‌هایتان افتاد، و دستانتان خونی و زنجیر شد. به بلاهتی فکر می‌کنم که تصور می‌کند زندان پایان خط است. نمیدانند که فولادی‌ترین دستبندهای هیچ دژخیمی نمیتواند سبزیِ زندگی را از آن‌ دست‌های کبود بگیرد. به سلول‌ها و بندهای نمورتان فکر میکنم، و به میل مقاومتی که سیمان و میله و دستبند را بیخ و بن بی‌معنی می‌کند. به شما فکر می‌کنم و دانش آموزهایتان که در حضورتان درس آزادی می‌آموزند و در غیابت‌تان میل مقاومت.
لشکر تباهی دیری است که شمشیر بی‌‌شرمی‌اش را به کشتن نان و آزادی و امید بسته است؛ نان را به سفره‌ها حرام کردند و در گلوی آزادی و امید سرب داغ فرو ریختند. اما شما‌ به «شعر، به آواز، به رویاهای‌تان، به لیلاهایتان» پشت نکردید.
‌‌من، و ما به شما فکر می‌کنیم که رویاهایتان چون نسیمی صبحگاهی، روح مردد‌ِ کوچه‌های پایین‌شهر را به زندگی امیدوارتر می‌کند. به این فکر می‌کنیم که دژخیم شاهی‌‌ِ «خانعلی» نتوانست روح آزادی را از مدرسه و کلاس‌های درس بگیرد، دژخیمِ‌ِ شیخی‌‌ِ «فرزاد» نیز هم نخواهد توانست. و ما به بلندقامتی اراده‌ی شما فکر می‌کنیم و درس‌ زندگی‌ای که در پشت آن میله‌های زندان به ما، و به هزاران دانش‌ آموز می‌آموزید.
ما شما هستیم و با شما مقاومت را تا انتها زندگی می‌کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.