آموزش پرورش و سیاست / گفتگو با دکتر سعید مدنی جامعه شناس

آموزش پرورش و سیاست

دکتر سعید مدنی / جامعه شناس و پژوهشگر حقوق زنان و کودکان / استاد دانشگاه /
………………………………………………………………………………..

آموزش و پرورش و سیاست هر دو مفاهیمی مبهم و متکثرند که از جهت های مختلف می توان آن ها را تبیین کرد.

هنگامی که می‌گوییم آموزش و پرورش در وهله اول باید بدانیم در مورد چه چیز صحبت می‌کنیم.

یک وجه آموزش و پرورش به نظام آموزش و پرورش در نظام  حکمرانی و اقتدار یا  نظام سیاسی است، مربوط می شود. نظام یا نهاد آموزش یکی از دهها نهادی است که در یک ساختار سیاسی وجود دارد. اصولاً حاکمیت ها پذیرفته اند به دلیل وظایفی که در قبال شهروندان دارند، خدماتی را به آنها ارائه دهند . در قانون اساسی به کرات درباره این وظیفه نظام و ساختار جمهوری اسلامی در قبال آموزش و سواد شهروندان صحبت شده است. اگر چه می توان گفت دولت ها به ویژه در دو دهه اخیر سعی داشته اند که از این مسئولیت در قبال آموزش عمومی شانه خالی کنند، اما به طور اجتناب ناپذیری دولت ها و نظام های سیاسی موظف به آموزش شهروندان  هستند.

اما فرایند خصوصی سازی و در واقع این تفرد یا رویکردهای لیبرالیستی موجب شد دولت ها، هم با تخصیص بودجه کمتر و منابع کمتر و هم با پذیرش مسئولیت کمتر، وظایف خود را انجام ندهند. بنابراین یک وجه آموزش و پرورش، نهاد آموزشی است و جایگاه آن در نظام سیاسی مستقر.

وجه دوم آموزش و پرورش معطوف به هدف نظام های آموزشی است. نظام های سیاسی هرکدام با پشتوانه‌ای ایدئولوژیک شکل گرفته‌اند و رفتار می کنند. به طور مشخص جمهوری اسلامی به نحو روشنی از پشتوانه ایدئولوژیک خاصی برخوردار است. بنابراین طبیعی است که نظام آموزشی را هم در جهت آن ایدئولوژی پیش می برد. به اعتباری در مورد نظام های اصولگرا یا ایدئولوژیک – که در مورد جمهوری اسلامی یک مقدار تردید هم دارم که این مفهوم را به کار ببرم- نظام یا نهاد آموزشی وظیفه دارد این ایدئولوژی را به جمعیت دانش آموزی تلقین کند و اصطلاحاً انسان تراز نوین تربیت کند. انسان تراز نوین یعنی انسانی که با معیارهای ایدئولوژیک نظام مستقر کاملا همسو و همخوان باشد و از آنها تبعیت کند.

در مورد جمهوری اسلامی اولا در مورد خود آن ایدئولوژی و در مورد هدف گذاری آن ایدئولوژی برای ساخت انسان تراز نوین اش بحث های جدی وجود دارد و دوم اینکه این ناکارآمدی که در کل این ساختار وجود دارد باعث شده تا تبیین و تلقین ایدئولوژی هم ناموفق از کار درآید. این موضوع را به طور کلی در کلیه سطوح اجتماعی می توان دید . به یقین می توان گفت که سال هاست روشن شده که جمهوری اسلامی در استقرار و ایجاد یک نظام برای تربیت انسانهای تراز نوین ناموفق بوده است.

 

وجه سوم که از آموزش و پرورش می فهمیم کارکرد نهاد آموزش است. نهاد آموزش برای فراهم نمودن زمینه‌های توسعه یک جامعه است. در واقع توسعه نیروی انسانی که یک وجه آن آموزش است به توسعه کل جامعه منجر می شود. بنابراین انتظار می رود دولت از طریق سرمایه گذاری در نظام آموزشی انسانهایی را پرورش دهد که بتوانند در توسعه و رشد جامعه مشارکت داشته باشند و نقش های مهمی ایفا کنند. بعضاً گفته شده توسعه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بدون توسعه نیروی انسانی ممکن نیست. اشاره می کنم که نهاد آموزش می تواند کارکرد بسیار موثری داشته باشد  که در پرورش نیروی انسانی خلاق، توانا و برخوردار از توانایی های لازم در فرآیند توسعه مشارکت کنند. در مقابل نظام آموزشی میتواند به رغم اینکه دوره‌ای از زندگی بچه ها تحت تربیت و آموزش آن است، ولی فاقد این توانایی باشد و حتی خلاقیت کودکان را سرکوب کند.

در این زمینه هم بحث های زیادی شده است که اساساً به نظر می رسد نظام آموزشی ایران فاقد استانداردهای لازم است و برون داد آن اثرگذار و تعیین کننده‌ نیست. مسئله این است که آیا بچه هایی که ۱۲ سال را در نظام آموزشی می گذرانند در نهایت از توانایی های عمومی برای توسعه کشور برخوردارند یا نه. مطالعات متعدد نشان داده است که برونداد این نظام خیلی قابل تایید نیست.

تا اینجا یک وجه از عنوان بحث «آموزش و پرورش و سیاست» تا حدودی روشن شد.در واقع به سه وجه آموزش و پرورش اشاره شد. وجه اول وجود و جایگاه نهاد آموزش و پرورش در کل ساختار سیاسی و وظیفه‌ای که حاکمیت ها در قبال آموزش شهروندان دارند. وجه دیگر، هدف نظام آموزشی است که تبیین، تبلیغ و ترویج ایدیولوژی پشتیبان آن نظام سیاسی است. وجه سوم کارکرد نهاد آموزشی است که می تواند به سود توسعه و رشد باشد یا برخلاف آن.

وجه دوم عنوان این بحث  سیاست است. پیچیدگی و ابهام در مفهوم سیاست، دامنه بسیار وسیع تری از آموزش و پرورش دارد. ما به چه چیزی سیاست می گوییم ؟ یک مفهوم عام برای سیاست وجود دارد که به معنای یک سری اصول و قواعدی است که راه را برای اتخاذ تصمیم توسط مدیران نشان می دهد. مثلاً سیاست گذاری برای اولویت دادن به سلامت شهروندان یا برای اینکه گروه های نا برخوردار دسترسی بیشتری به آموزش و پرورش داشته باشند. به این مفهوم سیاست نوعی اصول و قراردادهایی است برای این که بر مبنای آن برنامه ریزی کنیم. این در واقع یک مفهوم خاص از سیاست است که نوع اداره یا حکمرانی یا حتی چارچوب هایی را برای هر نوع فعالیتی نشان می دهد. لزوما در حکمرانی و سیاست هم نیست. به عنوان مثال، کانون صنفی معلمان می تواند سیاست هایی را در فعالیت‌های جاری برای خودش در نظر بگیرد. اینکه مثلاً در فعالیت های صنفی وارد شود، در مسائل سیاسی مستقل باشد ، یا در مسائل اجتماعی یا حقوق بشری هر کدام یک گونه از سیاست را داشته باشد. بنابراین در اینجا سیاست اشاره دارد به یک سری قواعد و اصولی که بر تصمیمات و رفتار مدیران یک نهاد یا موسسه یا یک دولت و نظام سیاسی حاکم است.

وجه دوم سیاست در معنای خاص آن به دولت و امور وابسته به دولت یا قدرت مستقر ارتباط دارد. سیاست در عصر جدید در مفهوم عام آن مجموعه ای از روابط اجتماعی است که هدف آن برقراری نظم اجتماعی، امنیت داخلی یا خارجی و حفظ مصالح عمومی است. هم و غم کلی سیاست پیدا کردن راه ها و اصولی است که به وسیله آن منافع اجتماعی- سیاسی هم از جهت داخلی و هم خارجی لحاظ شود و در واقع شیوه هایی را برای اداره اجتماع فراهم کند. این مفهوم خیلی محدود است و کلی؛ به همین دلیل با این معنا نمی‌توان گفت که امر سیاسی دقیقا چیست.امر سیاسی در واقع موضوع گفتگو و کشمکشی است که قرن هاست در میان صاحب نظران وجود داشته و مطرح بوده است.

مثلاً افلاطون معتقد بود «سیاست عرصه دانایی است و امر سیاسی عبارت است از کنش حکیمانه برای سامان جمهوری». برای همین هم  جامعه مطلوب او جامعه ای آرمانی بود که بر دانایی قرار داشت و عدالت را از طریق دانایی محقق می‌کرد. یا ارسطو سیاست را دانش بهتر زیستن در جامعه سیاسی یا پولیس می دانست. امر سیاسی هم حاصل مشارکت فعالانه شهروندان بود در اداره جامعه سیاسی.

بعد ها نظرات دیگری آمد که خیلی هم با نظرات افلاطون یا ارسطو موافق نبود. مثلاً «سنت آگوستین» در قرون وسطای اولیه و متاثر از ایده هبوط انسان که انسان را ذاتا موجودی غیرسیاسی می دانست که براساس شهوت و زیاده طلبی و برتری جویی عمل می کند منشاء امر سیاسی را هم همین می دانست و معتقد بود در واقع چون اصولا انسان ها زیاده طلب و برتری جو هستند، کارکرد سیاست و امر سیاسی، حفظ نظم و صلح درون انسان هاست. انسان های نابرابر، قدرت طلب، شهوت طلب و…

یا مثلاً توماس آکویناس که در اواخر قرون وسطا زندگی می کرد، نگرش عقلانی ارسطو به سیاست را به عالم روحانی و معنوی ربط می داد. بنابراین می گفت انسان برای جاودانگی به لطف و مراقبت الهی نیاز دارد و به همین دلیل جامعه سیاسی مطلوب او جامعه ای بود که حول قوانین الهی و طبیعی شکل گیرد تا به جاودانگی انسان ختم شود.

می بینیم که مفهوم سیاست تا چه حد می تواند متنوع و متعدد باشد. ماکیاولی سیاست را گونه‌ای از فضیلت می دانست که به انسان امکان مهار بخت و اقبال را می دهد و این که خودش اختیار خودش را در دست بگیرد. بنابراین امر سیاسی از نظر او، کنشی بود مبتنی بر قدرت برای حفظ قدرت بدون ملاحظات اخلاقی. بنابراین جامعه سیاسی حول قدرت برتر شهریار شکل می گیرد.جان لاک سیاست را ابزاری برای پاسداری از آزادی های طبیعی انسان تعریف می کرد. بنابراین امر سیاسی عبارت بود از کنش آزادانه شهروندان برای حفظ دارایی ها و منابع شان. جامعه سیاسی مطلوب لاک یک دولت حداقلی قانون‌مدار بود که آزادی شهروندان در آن حداکثری بود.

در مقابل او روسو قرار دارد  که سیاست را گذار از وضع طبیعی به وضع مدنی بر اساس قرارداد می‌دانست؛ البته مشروط بر آنکه پاکی نخستین انسان از دست نرود. یعنی انسان با منش و فطرت پاک خود بماند. بنابراین، امر سیاسی کنش فضیلت مندانه فرد بود در همراهی با اراده عمومی. در مورد نظریات کانت و هگل هم زیاد گفته شده و قصد من توضیح این مسائل نیست.

در میان صاحب نظران شاید بد نباشد اشاره ای هم به نظر هانا آرنت در مورد سیاست مدرن و اصیل یا همان امر سیاسی شود. از نظر آرنت در سیاست مدرن خشونت جای امر سیاسی یا همان گفتگو را اشغال کرده است. بیش از هرچیز سیاست مدرن عرصه تقابل و درگیری است. او در مقابل سیاست مدرن سیاست اصیل را قرار می‌دهد که منظورش از سیاست اصیل همان امر سیاسی است. آرنت معتقد است جنگ و دعوا ها در سیاست مدرن کنار گذاشته میشود و ما باید به سیاست اصیل روی بیاوریم که عرصه گفتگو و عمل آزادانه و خلاقانه شهروندان است و بیرون راندن خشونت.  از نظر آرنت امر سیاسی بدون کنار گذاشتن خشونت ممکن نیست.

در واقع با این سیر تحول نظرات در مورد سیاست آرام آرام الگوهایی از دموکراسی شکل گرفت که با سیاست مرتبط بود. مانند نظریه دموکراسی لیبرال که تعریفی از امر سیاسی را متناسب با جامعه سیاسی مورد نظرش می داد و امر سیاسی را کنش عقلانی و ارادی فرد برای پیگیری شیوه‌های خاص خودش تعریف می کرد و بنا را بر این قرار می داد که افراد حق دارند انتخاب کنند و بر مبنای انتخاب خودشان کنش سیاسی خود را مشخص کنند. طبیعتاً اساس جامعه سیاسی را هم بر قرارداد اجتماعی می گذاشت و به دولت هم نقش بیطرفی می داد.  بعدا نظریه های رقیب این دموکراسی لیبرال، دموکراسی گفتگویی را هابرماس مطرح کرد و باز در تعارض با آن شانتال موفه دموکراسی مجادله ای را قرار داد که اینها هم هر کدام زوایایی از بحث و مفهوم سیاست را مطرح می‌کردند که طبیعتاً نشان‌دهنده ابعاد گسترده مفهوم سیاست بود.

اما اگر بخواهیم یک دسته بندی از سیر این مفهوم داشته باشیم می توان گفت سیاست در کل مفاهیم به معنای یک فن یا رفتار است. مثلاً گفته شده است سیاست فن حکومت بر جوامع انسانی است یا سیاست اخذ تصمیم در مورد مسائل ناهمگون است. سیاست توزیع اقتدار آمیز ارزش هاست. سیاست مجموعه تدابیری است که حکومت به منظور اداره امور کشور اتخاذ می‌کند.

در تمام این تعریف ها اشاره به فن و فنونی وجود دارد که نخبگان سیاسی آن را بلدند و برای مدیریت قدرت خودشان یا قدرت دیگران از آن استفاده می کنند.باز هم گفته شده سیاست کاربرد قدرت است و یا پیکار بر سر قدرت است؛ یعنی رقابت میان سیاستمداران. اینها  یک دسته از تعاریف است که سیاست را به عنوان یک فن یا رفتار می دانند.

اگر برگردیم به عنوان بحث، “آموزش و پرورش و سیاست”، آیا با این مفهوم، نهاد آموزش واجد یک فن و فنون و توانایی برای انجام وظایفش هست؟ یا این که ما واجد یک فن و توانایی هستیم برای این که نظام آموزشی را تایید یا رد یا نقد کنیم؟ خوب این یک وجه از موضوع است.

اما دسته دوم از تعاریف سیاست را به عنوان یک علم مورد توجه قرار می دهند. مثلاً یک صاحب نظر علوم سیاسی می گوید سیاست علم حکومت بر کشور است یا موریس دوورژه که کتاب مهمی هم در این زمینه دارد، معتقد است سیاست علم قدرت است که توسط دولت به کار می رود تا نظم اجتماعی را تامین کند. یا این تعریف که با شرایط روز ما هم همخوانی زیادی دارد، می‌گوید، سیاست علمی است که به ما می آموزد که چه کسی می برد؟ چه می برد؟ کجا می برد؟ چگونه می برد؟ چرا می برد؟ این در واقع می‌گوید یک سیاستمدار آدم دانایی است که می داند چگونه در این تنازع و جنگ قدرت سهمی برای خود تعیین کند یا سهمی برای دیگران یا برای همقطاران خود تعیین کند.

یا سیاست بررسی کارکردهای حکومت و دولت، مدیریت امور همگانی و احزاب سیاسی است.  اینجا یک تغییر کوچک ایجاد شده است که موضوع بحث ما در ادامه خواهد بود.آن تغییر این که سیاست را منحصر به حکومت و دولت نمی‌کند بلکه به احزاب سیاسی و نیرو های بیرون قدرت هم مربوط می کند. بنابراین سیاست به مثابه یک علم که بخش قابل توجهی از تعریف های سیاست به آن مربوط می شود، منحصر به دولت نخواهد بود.در اینجا جالبه که به تعریف لنین ازسیاست هم اشاره بکنیم که می‌گوید،« سیاست بیان متبلور اقتصاد است». در واقع به نوعی تعبیری را به کار می‌برد که رفتار سیاسی و تصمیمات سیاسی هر نیرویی متاثر از نحوه معیشت اش است. بنابراین موضع سیاسی و جهت گیری سیاسی هر کس یا هر گروه و جناحی تحت تاثیر پشتوانه معیشت زندگی و خاستگاه طبقاتی او هست.

تا اینجا با دو دسته تعریف بسیارکلی از سیاست مواجه شده ایم. یک دسته سیاست را به عنوان یک فن و و دیگری سیاست را به عنوان یک علم تعریف می‌کنند.  اما به تدریج ارویکرد دوم بیشتر تقویت شد و سیاست به عنوان یک علم بیشتر مورد توجه قرار گرفت. این که این علم چیست و در چه موردی است؟ بسیار مهم است.ابتدا گفته می شد که سیاست عبارت است از علم راجع به دولت یا در مورد حکمرانی. این یک وجه از قضیه بود اما گروهی دیگر آمدند و گفتند که سیاست عبارت است از علم قدرت و آنچه که راجع به قدرت در جامعه وجود دارد؛ منشاء آن؛ منابع آن؛ نحوه عملکرد قدرت و… می تواند سیاست محسوب شود.

لازم است کمی درباره سیاست به‌عنوان علم دولت بحث کنیم. تعریف های دولت محور، سیاست را علم فرمانروایی دولت‌ها تعریف می‌کنند. می‌گویند هر جامعه انسانی نیاز به نخبگانی دارد که آن را اداره کنند که به آن می گوییم دولت یا حکمران و سیاست در واقع دانشی است که آن حکمران دارد تا آن جامعه را اداره کند. مثلاً فرهنگ آکادمی فرانسه می گوید: «سیاست عبارت است از معرفت به کلیه چیزهایی که به فن حکومت کردن یک دولت و رهبری روابط آن با سایر دولت ها ارتباط دارد.» البته این نوع از تعریف امروزه مورد نقدهای زیادی قرار گرفته است و بسیاری آن را یک تعریف جامع نمی دانند و تاکید دارند که فرمانروایی یا حکمرانی دولت ها تنها بخشی از سیاست است نه همه سیاست.

 

اما در این تکوین مفهوم سیاست، تعاریف قدرت محور مطرح شده اند. تعریف های قدرت محور معتقدند، موضوع سیاست جامعه نیست. نه جامعه به طور مطلق و نه جامعه به طور خاص؛ ولی یک پدیده خاص اجتماعی به نام قدرت در تمام شئون روابط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی حاکم است. ما با قدرت از درون خانواده تا جامعه، تا روابط درون دولت و حکومت، تا روابط بیرون حکومت مواجه هستیم. بنابراین موضوع علم سیاست یک جامعه نیست، بلکه عنصری است که ، تشکیل دهنده کل روابط آن جامعه است . این عنصر قدرت نام دارد. تعریف حاضر مبتنی است بر این که منظور از قدرت آن جوهره ای است که در روابط انسانی برقرار است و عمل می کند. البته برخی این نکته را مطرح نمودند که آیا منظور از قدرت، فقط قدرت نظام مستقر، یعنی دولت است؟ اگر چنین است، پس تعریف از سیاست همان تعریف سیاست دولت محور است، تاکید شما فقط روی نوع اعمال قدرت توسط دولت است. بنابراین اگر می‌گویید سیاست نوع اعمال قدرت توسط دولت است، این تعریف قدرت محور نیست باز دولت محور است با تاکید روی قدرت. پس این تعریف چیزی را عوض نمی کند.

اما باز عده ای دیگر اساساً این بحث را مطرح کردند که مگر قدرت فقط در درون ساخت سیاسی و دولت مستقر، وجود دارد؟ مگر در حوزه عمومی،عرصه عمومی یا جامعه مدنی یا سازمان های جامعه مدنی قدرت وجود ندارد؟ پس بنابراین سیاست منحصر به نوع تنظیم روابط با قدرت مستقر نیست؛ بلکه نوع تنظیم روابط در همه عرصه‌ها اعم از نظام مستقر یا حوزه و عرصه عمومی است. بنابراین قدرت در هر گوشه و کنار روابط انسانی و روابط اجتماعی وجود دارد و موضوع سیاست است.   این نکته چرخش بسیار مهمی بود. در همین رابطه برخی از صاحبنظران روی همین جنبه از قدرت تاکید کردند.

مثلا موریس دوورژه که قبلا هم به او اشاره کردیم، می گوید مفهوم قدرت به عنوان موضوع علم سیاست، بسیار وسیع و مبهم است. مثلا رئیس دولت صرفا فرمانروا و قدرتمند است اما مگر یک شهروند قدرتمند نیست، آیا در واقع میزانی از قدرت در شهروندان وجود ندارد؟ آیا اصلا نسبت بین خود شهروندان مبتنی بر قدرت نیست؟ یعنی اگر شهروندی در موقعیت و مقامی است که می تواند بر شهروند دیگر اعمال قدرت کند ، آیا اینجا باز مفهوم سیاست عوض نمی شود؟ اینجا روشن شد که قدرت یک امر نسبی است و به نوعی سیاست کارش تنظیم همین قدرتی است که  در کل روابط اجتماعی وجود دارد. بنابراین اگر یکبار دیگر به تعریف های قدرت محور از سیاست برگردیم، برخی صاحب نظران گفته اند که تعاریف مبتنی بر قدرت یا قدرت محور سیاست، خودش به دو بخش کوچکتر تقسیم می شود. یکی مفهوم واژه ی سیاست را با مفهوم حکومت و حکومت رسمی و سازمان سیاسی یکی می داند و منظورشان از قدرت، قدرتی است که در کانال های رسمی و حکومتی جریان دارد. سیاست هم شامل جریاناتی می شود یا روابطی می شود  که اطراف مراکز تصمیم گیری می گذرد و بنابراین تبیین یا توضیح از سیاست به مفهوم جریان یافتن نوعی از فعالیت و روابط در درون ساخت رسمی مورد نظر قرار می گیرد.  اما گروه دوم معتقدند که ایده ی قدرت مبتنی بر نوعی ستیزه است، نوعی کشمکش است. قدرت یک وضعیت ثابت در درون جوامع ندارد و می‌تواند جابجا شود. چه در درون حاکم و زیر دستان چه رابطه ی بین مردم و دولت؛ این ها کاملا در حال جابجایی قدرت هستند. بنابراین خود این جابجایی، مفهوم قدرت را بسط می دهد و بر این اساس مفهوم سیاست هم بسط پیدا می کند. بنابراین گفته شد که سیاست به مفهوم قدرت محور بودنش، یک جریان اجتماعی و فعالیتی است که شامل رقابت و همکاری در اعمال قدرت می شود و گروه ها متناسب با میزان قدرت شان یا میزان اعمال قدرت شان می‌توانند در روابط اجتماعی سهم داشته باشند.

پس موضوع سیاست به عنوان قدرت نوعی رفتار است نه یک نهاد خاص، نه لزوما دولت.

«ماکس وبر» آمد به نوعی بین این دو جمع زد و  گفت سیاست عبارت است از تلاش برای تقسیم قدرت یا تلاش برای تاثیر گذاشتن بر چگونگی توزیع قدرت، چه در بین دولت ها یا در بین گروه هایی که در یک کشور قرار دارند. بنابراین می‌بینید دامنه ی بحث سیاست از منحصر بودن به قدرت رسمی و نظامی کشیده شد به عرصه ی عمومی، جامعه ی مدنی و گروه های مختلف که در درون جامعه قرار دارند.

یکی از کسانی که خیلی خوب این بحث سیاست را در عرصه ی عمومی پرورش داد و باز کرد هابرماس بود. هابرماس اساس نظرش این بود که سیاست یک مصالحه عقلانی است که در دنیای ذهنی و عینی و اجتماعی، انجام می شود. ما از طریق نوعی عقلانیت ارتباطی یعنی تنظیم روابط بر مبنای عقلانیت سعی می کنیم گفتگو کنیم و از طریق گفتگو حقیقت را آشکار کنیم و آن را مبنای فعل و عمل خودمان قرار دهیم. بنابراین از دید هابرماس امر سیاسی چند تا ویژگی مهم داشت. یکی اینکه سیاست یک امر عقلانی اخلاقی است و اگر به خارج از روابط عقلانی اخلاقی رفت در واقع یا مربوط به سیاست دوران ماقبل مدرن است یا اساسا سیاست نیست چیز دیگری است، درسته که قدرت در آن نقش دارد اما از طریق همین تبادل عقلانی اخلاقی  نوعی تجهیز هم در این  وجود داشت.

نکته ی دیگری که هابرماس  به آن اشاره  می کرد این بود که سیاست در واقع مبتنی بر متقاعد سازی و اجماع است و نه سلطه. پس زور در اینجا نقش حداقل را دارد، لااقل در جوامع مدرن باید چنین باشد. در جامعه ی توسعه یافته چنین باید باشد. چرا ؟ چون اساسا امر سیاسی میان سوژه های آزاد و برابر رخ می دهد. اگر به کسی به دلیل نظرش و اعتقادش اجازه ندهند وارد گفتگو شود این دیگر سیاست نیست. ولی از همه مهمتر هابرماس تاکید کرد امر سیاسی در عرصه ی عمومی رخ می‌دهد و عرصه ی عمومی کجاست؟ در واقع همه‌ی عرصه های زندگی، هم عرصه ی خصوصی و هم عرصه ی عمومی، هرجایی که ما کنش ارتباطی و خلاق داریم. بنابراین آنچه که هابرماس بر آن تأکید کرد این بود که سیاست می تواند همه ی عرصه های زندگی را در بر بگیرد و مبنای گفتگویی باشد در عرصه ی عمومی. چرا؟ چون که قدرت هم در هر دو طرف وجود دارد. در واقع هابرماس  تاکید می کند که تا قبل از این، یعنی قبل از دنیای مدرن تصور می شد که قدرت فقط در نظام های مستقر قرار دارد، دولت هست و حکمران هست که قدرت را در اختیار دارد. به تدریج با شکل گیری جوامع مدرن با قدرت گرفتن جامعه ی مدنی در واقع صاحب نظران متوجه شدند که علاوه بر آن قدرت در نظام مستقر یک قدرتی هم بیرون آن وجود دارد، شکل می گیرد و آن قدرت در حوزه ی عمومی، سپهر عمومی و در جامعه مدنی است. بنابراین حالا دیگر مفهوم سیاست با مفهوم قدرت به مفهوم صرفا گفتگو یا حضور یا چالش با نظام مستقر نبود بلکه درون جامعه ی مدنی هم سیاست جریان داشت و می‌توانست به برقراری آشتی، دوستی، تقویت شهروندی و جنبه های دیگری منجر بشود که به تقویت جامعه مدنی کمک کند .

برگردیم به عنوانی که مطرح کردند : نسبت بین آموزش و پرورش و سیاست. در پاسخ به این عنوان دوتا سوال بزرگ در مقابل ما قرار دارد ، یکی این است که کدام آموزش و پرورش؟ ما درباره ی  کجا و چی داریم صحبت می کنیم؟ سوال دوم که مهمتر است و به همان میزان مبهم تر، کدام سیاست؟ سیاست در دولت و نظام مستقر یا سیاست در جامعه ی مدنی؟ سوال سومی که به نظرم  این روزها خیلی مهم است که به آن جواب داده شود این که اساسا این رابطه را برای چه کسی یا گروهی داریم مطرح می‌کنیم؟ برای معلمان به عنوان یک قشر زحمت کش، بخشی از طبقه ی متوسط و طبقه ی فرودست که بسیار مورد ظلم قرار می گیرند؟ آیا برای یک سازمان صنفی داریم مطرح می کنیم که در واقع قرار است که در چارچوب منافع صنفی اعضایش عمل کند؟ در مورد نسبت آموزش و پرورش با سیاست برای یک سازمان صحبت می کنیم که تلاش دارد از طریق در اختیار گرفتن بخشی از قدرت اهداف و آرمانهای مورد نظر اعضای خودش را پیش ببرد؟ آیا می خواهیم راجع به نسبت بین این دو برای سازمان رسمی صحبت کنیم؛ یک به اصطلاح انجمنی که در چارچوب قواعد موجود اقدام می کند و در واقع به نوعی در حد فاصل یک جامعه ی مدنی و نظام مستقر قرارگرفته یا راجع به یک سازمان غیر رسمی صحبت می کنیم که به نوعی از محدودیت های یک سازمان رسمی فارغ است و باز اهداف و آرمانهایی را دنبال می کند که متناسب با آن اهداف و آرمان‌ها می‌تواند رابطه ی بین سیاست و نظرش را در مورد نسبت آن با آموزش و پرورش توضیح بدهد؟

به عنوان جمع بندی لازم است بگویم که فقط خواستم ابعاد مختلف سوالاتی که پیرامون این موضوع مطرح هست را باز کنم و طبیعتاً در ادامه باید گفتگو و تبادل نظر داشته باشیم.

 

۱- آیا آموزش و پرورش و معلمان باید در سیاست های جامعه دخالت نمایند؟

 

اولا این دو مفهوم را قرارمان باشد از هم جدا کنیم. آموزش و پرورش و نظام آموزشی و نهاد آموزش که یک نهاد رسمی هست و کارکرد های خاص خودش را دارد و در واقع طبیعتاً مبلغ موازین و قواعد رسمی و یا سیاست های رسمی هست. اما درمورد  معلم ها موضوع متفاوت هست. معلم ها از زوایای مختلف هم به لحاظ تاریخی هم به لحاظ وضعیت موجود اجتماعی در سیاست های جامعه دخالت می‌کنند، اتفاقا به نظر من در هر دو سویه ی سیاست هم دخالت می کنند. یعنی از یک طرف معلم ها به عنوان بخشی از طبقه ی متوسط یا به دلیل شرایط خاص ایران که بعضاً حتی گروه هایی از معلمانی که زیر خط فقر یا در لبه ی خط فقر قرار دارند، به طور قطع نقش مهمی در تحولات سیاسی و اجتماعی ایران دارند. اساسا خاستگاه شان اینجا خاستگاه طبقه ی متوسط هست. چون به لحاظ فرهنگی هم بیشتر منتسب به طبقات متوسط هستند. بنابراین نقش بی بدیلی را در جنبش های اجتماعی و در سازماندهی کنش های اعتراضی ایفا می کنند. در رشد  آگاهی عمومی ایفا می کنند. در نتیجه به صورت اجتناب ناپذیری معلم ها به عنوان بخشی از جامعه و بخشی از طبقه متوسط در تحولات سیاسی اجتماعی، از گذشته تا کنون نقش ایفا کرده اند. از این به بعد هم این نقش را خواهند داشت. اما وجه دوم مداخله ی معلمان وجه صنفی هست یعنی اینکه معلمان به عنوان بخشی از جامعه که در معرض فشار های حاصل از ناکارآمدی و بحران های اقتصادی هستند و به دلیل سیاست های نادرست اقتصادی- اجتماعی در گروه های ناراضی قرار دارند . از این رو به لحاظ صنفی در تلاشند برای اینکه منافع صنفی شان  را تامین کنند.به همین دلیل  طبیعتاً در سیاست مداخلات مشخصی دارند. این مداخله ی معلمان به عنوان بخشی از جامعه ی مدنی، در واقع تلاشی است برای تقویت و رشد جامعه. باما محدوده ی کارکرد و تلاش معلمان در حوزه ی سیاست را صرفا به آن بخش از فعالیت هایی که در چالش با قدرت مستقر قرار دارد، منحصر نمی کنم. اگرچه آن چالش بصورت اجتناب ناپذیری بخشی از فعالیت و پویش جامعه ی معلمان است؛ اما بخش دیگری که آن هم به نقشی که معلمان در جامعه ی مدنی ایفا می کنند، معطوف می شود. به این معنی که در واقع با ایجاد شبکه های اجتماعی، با ایجاد سازمان های اجتماعی و پیوند های متعدد که در درون جامعه ایفا می کنند، در واقع خودشان را رشد و ارتقاء می دهند. جامعه ی مدنی را هم رشد و ارتقاء می دهند. به همین دلیل است که همیشه انتظار این بوده که معلم ها در تحولات اجتماعی سیاسی کلان هم نقش مهمی را ایفا کنند.

۲. اگر آموزش و پرورش را  وزارت آموزش و پرورش و سیاست را  نظام سیاسی در نظر بگیریم؛ چه فرد یا نهادهایی باید در تعیین سیاست های کلان و خرد حاکم بر جریان آموزش و پرورش ورود پیدا کنند؟

 

این که چه کسانی باید سیاست های خرد و کلان حاکم بر نهاد آموزش و پرورش را مشخص کنند، ارتباط زیادی با نوع  ساختار نظام سیاسی مستقر دارد. در نظام های دموکراتیک از آنجا که مشارکت یک اصل غیر قابل تجدید نظر است، نهادهای صنفی معلمان و حتی دانش‌آموزان سهم مهمی را در تعیین سیاست های خرد و کلان آموزشی دارند. البته به این معنی نیست که فقط آنها تعیین کننده هستند، چون نهاد آموزشی جزئی یا بخشی از کل ساختار مستقر است، بنابراین عملکرد و فعالیت ها و سیاست های کلان نظام آموزشی باید متناسب با سیاست های حاکم بر کل ساختار سیاسی باشد. اگر فرض کنیم جهت گیری یک نظام بر توسعه ی مثلاً صنعت است، یا بر توسعه ی نیروی انسانی است، نظام آموزشی هم باید به آن سمت، سو گیری کند و سیاست گذاریش در جهتی باشد که نیروی انسانی ای که پرورش می‌دهد، در این راستا باشد. اما در هر حال چون در این فرایند، معلمان و دانش‌آموزان بخشی از ذینفعان چنین نهادی هستند، آنها هم در تعیین سیاست ها مشارکت می کنند و به نوعی از طریق یک گفتگو ی مستمر دربین طرف های درگیر با نهاد آموزشی این سیاست های خرد و کلان تعیین می شود. اما این سیاست موکول به این است که یک ساختار رویکردی مشارکت طلبانه داشته باشد، دموکراتیک باشد و در واقع دولت، جامعه ی مدنی را همکار و همراه خودش بداند. اما اگر دولت یا نظام مستقر جامعه ی مدنی را در تعارض نسبت به خودش بداند و سازمان های جامعه ی مدنی را رقیب خودش بداند، مثل آنچه که امروز کمابیش در ایران شاهد هستیم، طبیعی است که هیچ نقشی برای آن ها قایل نمی شود و همین می تواند خسارات جدی وارد کند. کما اینکه وارد کرده است. یعنی سیاست های غلط در ارتباط با آموزش و پرورش یا سیاست های غلط در ارتباط با دانش آموزان. پس پاسخ به سوال در باره ی نهاد آموزشی موکول به این است که در چه ساختار سیاسی، اجتماعی کلان یا در چه نظام سیاسی داریم راجع به آن بحث می‌کنیم.

 

۳. اگر نهاد  سیاسی  یکی از این دستگاه ها باشه  چه میزان باید در تعیین سیاست های  کلان و خرد حاکم بر  آموزش و پرورش  وارد بشود؟

 

اینکه آیا در تعیین سیاست های خرد و کلان یک نهاد که بخشی از یک ساختار کلان هست، چه میزان نیرو های متخصص وارد می‌شوند و چه میزان نیروهای سیاسی، این بحثی است که همیشه وجود داشته و چگونگی تعامل بین نهادهای سیاسی و نهادهای تخصصی و تنظیم روابط بین آن ها، محل مناقشه بوده است. اصل مطلب این است که به هر حال هر نظام سیاسی مصالحی دارد که آن مصالح می‌تواند مور نقد قرار بگیرد. سیاست های نهاد مستقر می‌تواند رد یا تایید شود ولی مهم این است که آن نظام برای اداره ی سایر نهاد های مرتبط با خودش، در درون ساختار خودش آن اصول و موازین سیاست را مورد نظر قرار می دهد. بنابراین طبیعی است که اگر در مورد نهاد آموزشی می خواهد بحث و تصمیم گیری شود، سیاست های کلان نظام مستقر یک وجه آن و دیدگاه نیروهای متخصص یا ذینفعان درون آن وجه دیگرش هستند که در سیاست ها اثر گذارند. وضعیت بهینه موقعی است که جمع بین اینها رخ بدهد. یعنی اصولاً نظام های سیاسی مدرن در  پی آن هستند که بین نظرات متخصصین و مصالح کل ساختار جمع بزنند ، سنتزی که بتواند ملاک عمل قرار گیرد. بنابراین نهادهای سیاسی هم اگر منظور نهادهای رسمی است حتما در تعیین تکلیف سیاست خرد و کلان نظام آموزشی نقش دارند چرا که در واقع منابع در اختیار آن هاست و البته آن ها باید آنقدر از عقلانیت برخوردار باشند که اگر می خواهند این منابع به صورت بهینه مصرف شود، بازده لازم را داشته باشد، چاره ای ندارند جز اینکه به نیروها و نهادها و گروه ها و ذینفعانی که در درون آن نهاد مثل نهاد آموزش و پرورش ذی نفع هستند، فرصت هایی برای مشارکت در تصمیم گیری ها و تعیین سیاست ها بدهند.

 

۴. از دیدگاه شما به عنوان جامعه شناس ،نقش  دولت به عنوان نظام سیاسی در  آموزش و پرورش چگونه باید باشد؟

 

اولا، اینکه دولت به عنوان نظام سیاسی چه نقشی در آموزش و پرورش دارد را یک جامعه شناس یا پژوهشگر اجتماعی نباید معلوم کند، بلکه در وهله ی اول باید قوانین معلوم کند. به نظر من قانون اساسی صراحت دارد. دولت و نه تنها دولت، کل نظام حکمرانی وظایف مشخصی در قبال آموزش شهروندان دارد. آموزش عمومی در قانون اساسی رایگان و وظیفه ی دولت شمرده شده است. بنابراین بی برو برگرد دولت و نظام سیاسی نقش تعیین کننده ای برای دسترسی همه ی شهروندان به آموزش عمومی دارد. به طور مشخص این تا پایان دبیرستان تعریف شده است. از نظر من تمام این تلاشهایی که برای ایجاد موسسات غیر انتفاعی، انواع مدارس با خدمات مختلف، هیئت مدیره ای ها و انواع دیگر آن ایجاد شده و حتی مدارس شاهد و همه ی اینها خلاف آن چیزی است که در قانون اساسی به صراحت بیان شده است. منابع عمومی باید به صورت مساوی در اختیار همه کودکان قرار بگیرد تا بتوانند از آموزش و پرورش استفاده کنند و از خدمات آن به یک میزان مساوی بهره مند شوند. در این مورد حتی نیاز به چالش و گفتگو نیست. قانون اساسی ما در این باره صراحت دارد و همینطور موازین بین الملل؛ در موازین حقوق بشر هم این حق به عنوان حق آموزش تصریح شده است. نکته ی دیگری که وجود دارد این که در واقع از اوایل دهه ی هفتاد با رشد گرایشات لیبرال و نئو لیبرال در ایران و مخصوصا نفوذ آن در دولت، آرام آرام این تلقی یا تصور ایجاد شد که بخش خصوصی می تواند در آموزش و پرورش سهمی داشته باشد، لذا شروع کردند به دادن انواع مجوز ها و انواع رانت ها به برخی برای اینکه یک نظام آموزشی خصوصی هم ایجاد کنند. طبیعتاً معنیش این بود که دسترسی همگان به آموزش فراهم نشود یا به صورت نابرابری تامین شود. به این ترتیب در واقع دولت از این جهت وظیفه دارد که چنین امکاناتی را مهیا کند. اما یک وجه دیگر سوال هم که مهم است این که بسیارخوب حالا که منابع را قراراست دولت تعیین کند، آیا به این معنی است که سیاست ها، خط مشی ها و جهت گیری ها را هم او باید تعیین کند؟ اینجا درواقع موضوع مناقشه ی جدی است. در واقع بحث این هست که آیا دولت منابعی را که صرف آموزش و پرورش می کند باید برای ترویج یک ایدیولوژی یا تفکر خاص خودش بکار بگیرد یا در جهت منافع ملی؟ شاید این توضیح لازم باشد که دولت به دو گونه می‌تواند عمل کند. یک گونه این است که یک وظایفی را که در سطح حاکمیتی به عهده ی آن گذاشته شده به عنوان یک دولت ملی انجام دهد مثلا ، اجرای وظایف در قبال رشد توسعه ی جامعه؛. اما وجه دیگری که هست ، ممکن است دولت به اعتبار منابعی که در اختیار دارد فکر کند که باید روی نحوه ی فکر کردن، چارچوب هایی برای محدود کردن آزادی اندیشه و فکر  اعمال کند و در واقع این منابع را صرف تبلیغ ایدیولوژی مورد نظر خودش بکند که اینجا موضوع مناقشه و اختلاف هست و یکی از نقد های جدی به نظام آموزشی این است که بخش قابل توجهی از منابع را صرف این دومی کرده است. به جای اینکه به اولی، یعنی به تربیت نیروی انسانی برای رشد جامعه و ارتقاء منافع ملی بیندیشند.

سخن پایانی:

برای همه معلمان میهن آرزوی سلامت و صبر و مقاومت دارم و برای همه ی اعضای کانون صنفی معلمان، همه ی دوستانی که برای آبادی و آزادی وتوسعه ی ایران تلاش می کنند، برای همه ی کسانی که در این راه هزینه ی جدی داده اند آرزوی موفقیت میکنم.  برای جامعه ی ایران هم آرزوی رشد و توسعه و آبادی می کنیم و امیدواریم که دیر یا زود اهدافی را که سالهاست و می شود گفت قرنهاست جامعه ی ایران به دنبال آن هست، یعنی تحقق آزادی، عدالت، دموکراسی محقق شود و به سر منزل مقصود برسد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.